اهل"رودبارجنوبم"
به قول آوینی "شهرم شبیه قصه ها"
قالب وبلاگ

وقتی بچه بودیم هر وقت علم گردون ها رو می دیدیم متوجه می شدیم که  محرم آمده است.... تعدادشون زیاد بود یادمه یه گروهی از آنها، هر سال که روستای ما می آمدند یک ظهر خونه ما می مو ندند

تا صدای علم گردون ها بلند می شد سراسیمه از خونه بیرون می دویدیم ودنبال آنها راه می افتادیم

علم گردون ها جلوی هر خونه ای چند دقیقه نوحه خوانی می کردند

در حرم آب روان از بهر طفلان می برم

این امانت را کنون با چشم گریان می برم

در حرم آب روان با جان برابر آمده

.................

 صاحب خونه در حد توانش چیزی به علم گردون های می داد مثلا:چند حبه قند،مقداری چای،روغن،پول و.....

سپس در حال نوحه خوندن به جلوی خونه بعدی می رفتند

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم سقای طفلانم

برخیز وبر پا دار علم ای جان جانانم سقای طفلانم

....................

امروز بعد از مدتها صدای علم گردون ها رو شنیدم بی اختیار از خونه بیرون جستم، دیدم نه!!!!!!!!!!! هجمه فرهنگی رو این ها هم تاثیر خودشو گذاشته! تعدادشون کم شده !نوحه ها شون جدید شده! علمشون هم جدید شده!.....

این بار باز بچه ها اونها  رو می دیدند ولی تقریبا بی تفاوت بودند......

[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 14:6 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

یک شب از شب های محرم عباس آباد!

ساعت 7 شب، بچه ها تو مسجد صاحب الزمان روستا جمع شده اند (مسجد روستا سقف نداره، وهمچنین درب وپنجره !که به همت زنان روستا وچند نفر از اهالی اهل دل،! گونی های خالی کود و....را به هم دوخته وسقف ودرب وپنجره ای ازجنس گونی ساخته اند)

خلاصه ....

دعای کمیل را شروع کردیم، هرچند حاج آقا نبود آخه رفته بود توی روستای کناری برای روضه خونی !

شیخ کمال(بهنام) که زحمت کشیده وتک لامپ کم مصرف  مسجد را به سقف آویزون کرده بود ،شروع کرد به خوندن دعای کمیل ،انگار باد هم منتظر ما بود! همزمان با دعای کمیل شروع به وزیدن کرد!

ولامپ مسجد هم همزمان با سقف مسجد بالا وپایین می رفت! دعای کمیل که تموم شد شروع کردیم به نوحه خوانی ! نوحه حضرت رقیه .....

عجب رسمیه رسم زمونه                    دختر سلطان کنج ویرونه

صداش گرفته بس ناله کرده                 پاهای کوچولوش آبله کرده

لامپ خاموش شد!

از بس بالا وپایین رفته بود ...شکست

بوق بلند بلندگو که قدیمی بود هم از کار افتاد باد اونو......

مسجد تاریک وفقط صدای باد.....

مسجد بی سقف واونم بی درب وپنجره ...مداح را وسوسه کرد تا با احساساتمون بازی کنه !

همزمان با زوزه ی  باد روضه سه ساله امام حسین رو شروع کرد اون قدر ناله های زن وبچه ها بالا رفت که  ناله های باد درمیان آنها گم شد

بهنام هم دائما با چشمون گریان درتلاش بود مسجد رو روشن کنه ....

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

مسجد روشن شد دوسه تا از بچه های خردسال از ترس تاریکی وسرما در کاپشن پدرشان مخفی شده بودند هم آنجا خوابشان برده بود

 

 

 

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 6:21 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

بخشنامه دارم قطع می کنم هیچ کس هم هیچ ....... نمی خورد!!!

این بود فریاد رئیس اداره برق رودبار در مقابل شورای روستای حیدر آباد!!!!!

شورای روستا:اگه بخشنامه دارید اشکال نداره فقط یه زحمت بکشید نسخه ای از این بخشنامه تون را بدید به من تا به مردم نشان بدهم .....

آقای رئیس:من به تو که سهله به بزرگتر از تو نشون نمی دم چه برسه به تو

ساعت 2نصف شب است روستا در آرامش کامل به سر می برد به جز صدای زوزه  شغالها صدایی به گوش نمی رسد کودکان گرم در آغوش مادرانشان به خوابند

ناگهان همه جا تاریک می شود تاریک تاریک

صدای گریه کودکان از گوشه وکنار روستا بلند می شود اهالی فکر می کنند کما فی السابق به خاطر افت ولتاژ خاموشی زده اند

اما صبح که می شود تیرهای برق خبر از شبیخون ماموران اداره برق می دهند

شبیخونی سراسری که نه تنها برق روستای حیدر اباد (که در یک کیلومتری مرکزبخش  شهرستان رودبار قرار دارد) بلکه برق تمام روستاهای حوالی را قطع نموده است

مردم به سراغ شورا وریش سفید روستا می آیند وعلت را جویا می شوند ....شورا از انها مهلت می گیرد تا ساعتی دیگر خبرتان می کنم

اما ظهر شدوعصر شد خبری از برق نشد

شورای بیچاره که شرمنده مردم بود از خجالت به روستا نمی آمد اما از رفتار غیر انسانی وغیر مسلمانی رئیس اداره برق وپرسنل به شدت می نالید وبا من درد دل می کرد

من هم بعد از این که با من خداحافظی کرد ورفت به رئیس اداره برق تماس گرفتم وعلت را جویا گردیدم ایشان فرمودند 95درصد مردم برق غیر مجاز دارند و5درصد مردم برق مجاز که بدهکارند

آخه مسلمان.................چه بگویم که نگفتنم بهتر است  حرف ناراست از زبان مسئولین شنیدن سخت است

[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 9:29 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

اون چند ساعتی که در منطقه بودیم را هرگز فراموش نمی کنم وهنوز هنگ بزرگواری آنها هستم

غرق در افکار مشوش خود  بودم وخانه ها رو از بالای بلندی نگاه می کردم وحرکات کودکانشان را، نظاره گر بودم  

که نمی دونم اسمش چه بود ،آمد وآرام کنارم نشست !پس از اندکی دست وپا زدن وکلنجار رفتن باخودش  با لهجه زیبای محلیش گفت شما برای چه این جا آمدید؟ تعجب کردم، پرسیدم چطور مگه؟ گفتش هر زمان قراره رای گیری بشه گروهی مثل شما این جا می آیند وتبلیغ می کنند، می خواستم بدونم شما هم برای تبلیغ آمدید ؟گپ وگفتی شد میان من واون .... تازه فهمیدم که سه سال گذشته آقایان برای رفتن به مجلس و رسیدن به کرسی سبز، این راه را هم پیموده اند البته شاید.......

اما پس از این که، خرشان از جوی انتخابات به سلامتی ویا مخدوش  پریده بود ،دیگه پشت سرشان را هم نگاه نکرده بودند

خدایش چراباید این جور باشه که بعضی آدما برای رسیدن به این صندلی سبز هر کاری می کنند، بیشترین سفرهایشان به مناطق محروم  روا تو دو سه ماه مونده به انتخابات انجام دهند البته ناهار ویا شام  هم خونه پول دارترین اهالی(خان) کبابی را وارد رگها  نمایند وپس از رفتن وگذاشتن نشیمنگاه به روی صندلی نرم وسبز این بیغوله نشینان را فراموش می کنند وتنها چیزی که در ذهنشان می ماند همان کباب است کباب!!!

کاش سخنان مولا علی را  در نامه ای به عثمان بن حنیف انصاری ،که مهمانی یکی از سرمایه داران را لبیک گفته بود راخونده بودند که اگر کسی بخواند وشیعه باشد پستی جاه ومقام را به راستی درک خواهد کرد وقید ریاست برای خود، را خواهد زد

کاش نامه حضرت علی (ع) رابه مالک اشتر خوانده بودند وآفت های ریاست را دیدگاه ایشان خونده بودند

کاش حرف های امام بزرگوار را خوانده بودید که می فرمود:"اگربخواهید بی خوف وهراس درمقابل باطل بایستید خود را به ساده زیستن عادت دهید،واز تعلق قلب به مال ومنال وجاه ومقــــــــــــــــــــــــام بپرهیزید،مردان بزرگ که خدمت های بزرگ برای ملت های خود کرده اند اکثر ساده زیست بوده اند"

بابا بیخیال بحث به جاهای باریک کشید منم که سوات  درست حسابی ندارم هرچه به دلم آمد به زبان تحریر در آوردم امیدوارم نادیده ونشنیده  بگیرید 

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 14:44 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

به نام خدا

"در پس آن کوه بشاکرد است" این را چند بار به من گفت، تا بدانم در کجای این خاک پهناورم !

تازه فهمیدم پا در سرزمین مقدسی گذاشته ام که نامش......... نامش مهم نیست! مهم اینه که گوشه ای از ایرانه وتعداد زیادی مسلمان وشیعه دوازده امامی در آنجا زندگی می کنند!

نامش مهم نیست مهم اینه، مردم این جا با وجود  این که ده ها خانوار بیشتر نبودند،برق نداشتند،ویاحتی تا هفتاد کیلومتری آنها هیچ جاده ای نبود، مسجدی زیبا ساخته بودند ،حتی در مسجدشان منبر هم داشتند(مسجد را با برگ گیاهی به نام داز وشاخه درخت نخل ساخته بودند البته بزرگترین خانه آن وادی بود آخه بد می دونستند خونه شون از خونه خدا بزرگتر باشه) ،این جا خبری از سازه های بنیاد مسکنی نبود اصلاهیچ نیازی به هیچ سازه ای نبود !بی مرامی وخساست آسمان باعث شده بود تا زنها آب را از فاصله دور روی سر بیاورند!!!!البته چیز مهمی نیست !!

همبازی بچه ها گوسفندان بود.................. وکلاس درسشان بیابانی که گوسفندها را برای چرا در آن می بردند!

 

ـسلام دخترم!اسمت چیه؟سرش راپایین انداخت آروم گفت سکینه!

سکینه جان دوست داری آینده چکاره باشی؟ابرو هاشو بالا انداخت درحالی که دستش در دهانش بود گفت هیچ!!

سکینه جان مدرسه ات کجاست؟اسم معلمت چیه؟ گفت ،ما مدرسه نداریم!

ای جان من، چرا؟سکینه مگه شما چکار کردید؟چرا این جوری؟

این روزها هم سن وسالای تو توی تهران تخته دیجیتالی دارند!!!!!

اما سکینه جان خوش به حالت که سواد نداری و نمی دونی سه هزار میلیارد.........

سکینه اون کیه؟

برارم!

 این جا ایران-کرمان-جنوب کرمان

پاییز سال جهاد اقتصادی

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 19:52 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

فصل اول:election

روزی بود که روزگاری  نبود !

در گوشه ای،!! نه !!!!!!!در تمام یک سرزمین پهناور گله ای بز وتعداد زیادی میش زندگی می کردند!

آنها قشر عظیمی به نام رمه را تشکیل داده بودند شغل غالب آنها چرا و برای چه؟بود وبدون هیچ دغدغه ای زندگی می کردند!

بزها  چند گروه بودند عده ای کورکی(کوهی) عده ای تالی(معمولی) وعده ای هم بزهای مهاجر(گوش بلند) بودند که به صورت قاچاق به منطقه آمده و حالا هم داعیه بومی گری داشتند!

میش ها هم که خود را از قماش بزها کمتر نمی دیدند چند گروه بودند گوزل وسه چش !

از قضای روزگار قرار بود الکشنی (انتخاباتی)برگزار شود ویک راس از مذکرات یاد شده واسه خودش خانی شود وبه مجلس اعلای گوسفندان  راه یابد

این شد که جلزو ولزی به صدا در آمد! آنان که بر و رویی داشتند سن وسالی  ویا  زر وزوری در بساطشان بود خود را کاندیدای بی الف معرفی نمودند از آن به بعد بع بع کنانشان به بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع تبدیل و دائما باد در گلو می انداختند  ومع مع کنان هم به مــــــــــــــــــــــــــــــــــــع مــــــــــــــــــــــع گرایش پیدا کرد

سوزش  وسازشی پدیدار گردید! آنان که ریز اندام بودند سوختن را بر ساختن ترجیح داده وبه سرعت طعمه گرگانی گشتند  که در چنین مواقعی آماده سوء استفاده کردن می باشند!

ادامه دارد..........

[ دوشنبه دوم آبان 1390 ] [ 10:34 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

شکستن حرمت لباس اسلامی وایرانی بلوچی  در نمایشگاه نیروی انتظامی !!!!!!!!!!

دیروز گذرم به  مسجد جامع شهرستان رودبار افتاد نمایشگاهی   توسط برادران نیروی انتظامی برگزار شده بود این ماکت را ساخته بودند


مگر شهدای نیروی انتظامی شهرستان روبار را نمی شناسید ؟

مگر نمی دونید اکثر شهدای نیروی انتظامی شهرستان رودبار جنوب بلوچ  بوده اند

به لیست شهدای رودبار نگاه کنید........

شهید چراغ سابقی،شهید محمد دوست،شهید شیرمحمد پرورش،شهیدنادر دارچین و.... را فراموش کرده اید

شما که برای آنها یادواره می گیرید ؟

شما که می گویید هر چه داریم از شهداست!

پس چرا ؟

پس نگاه کنید وببینید که این لباس لباس شهدای رودباره !

 

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 9:30 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

چه بشکن بشکنی داری تو ای شهردار شهر ما!

چه دست بشکنی داری تو ای شهردارشهر ما!

چه بازویی.... عجب زوریی!

چه جور بشکسته ای تو قلب  کودک چندساله ما را!

قرار بود این کودکان به مناسبت تولد امام غریبشون وروز کودک جشن بگیرند!

اما دست قوی وبازوی زورمند شهردار شهر ما قلب کوچکشان را.....تکه های خرد شده قلبشان را تقدیم به غربت امام هشتم می کنند و........

جرمشان این بوده که مجوز نگرفته اند!

-آقا من گرفته ام از خودتان ،خود شما گفتید اشکال نداره!

-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! من مجوز کتبی به شما داده ام؟

نمی دانی چه غمی درچهره، وچه اشکی در چشمانشان بود!آخ ای خدا! با چه شکل زننده ای وسایلشان را از پارک بیرون ریختند!

شهردار شهر ما هم که از شدت عصبانیت رگ های گردنش بادکرده بود به طوری که به راحتی جریان خون در رگهایش را می دیدی تازه داشت کم کم آرام می گرفت انگار در جنگی چند ساله فاتح شده!

ولی  یک لحظه به خودشهم نگفت این ها بچه اند

حرف من این است رفیق اون پدر و دختر را یاد داری تو پل میون شهر افتادند! و.....هزار نقطه بیان نشده دیگر!

من در تعجبم !!!!!!!!!! این بابا که کلی معلم بوده،،،،،،،، الانم استاد دانشگاه است!!!!!!!!

عزیز دلم دل این بچه ها سنگ خارا نبود که با کلنگ عصبانیت برای شکستنش آمدی!

بازهم پول بده ومال بیت المال مسلمین را خرج جراید کن وبنویس برای رفاه مردم این کردم وآن کردم!

 

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 6:52 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
روز جمعه رفتم روستا، به خونه یکی از آشنایان  سر زدم واحوالی ازش گرفتم! از دیدنم خیلی خوشحال شد ولی من را به شدت ناراحت کرد، با حرفاش آتشی به جانم انداخت که مپرس!

نامه نوشته بود، همون روزهای اول مهر! به قول خودش وقت نداشت بیاد شهر و آن راپست کند  با اجازه خودش نامشو خوندم خیلی  دوست داشتم شما هم نامشو بخونید البته ازش اجازه گرفتم

«آقای حاج بابا سلام علیکم امیدوارم که حالتان خوب باشد،وهیچ غصه وغمی نداشته باشید .امیدوارم دستوراتتان ذره به ذره انجام شده باشد وبا خیال راحت وبدون هیچ مشغله ای به ریاست مشغول باشید غرض این جانب که پدر زهرا هستم از مزاحمت در خصوص این مدرسه بود همین مدرسه دخترانه روستای بیژن آباد که دخترا میرن درس می خونن!برادر مهربونم می خواستم بپرسم وبدونم شما دختر دارید یانه !می خواستم بدانم خودت بچه داری یانه!یا اصلا حرف های مرا درک خواهی کرد یا نه!آقای حاج بابایی در این که شما آدم خوبی هستید هیچ شکی نیست!ولی نمیدونم تا به حال نگران حال دخترت بوده ای یانه!که بفهمی من چه می گویم نمی دونم درک می کنی دل نگرانی یک پدر یعنی چه!من چهار دختر دارم وهمسایه ما نیز چهار دختر وهمسایه همسایه ما نیز چهار دختر اصلا روستای ما همه دختر دارند من یکی هم مثل سایرین کشاورزم تا به حال چند بار تصمیم گرفتم زهرا رو از مدرسه بکشم زهرا دختر بزرگمو می گم ،اما اشکای او قلبمو به رحم آورد  شما بگید من حق ندارم دل نگران باشم راه مدرسه دوره 22کیلومتر اونم با یک جاده خاکی که به جز دزد وراه زن ماشین روی آن پیدا نمی شود پارسال خواستم اونو از مدرسه بکشم گفتم توکل به خدا می سپارمش به خدا وفاطمه زهرا اما !!!!!!!!!

اما حاجی به خدا از روزی که حکم حکومتی شما درباره صبح وعصر بودن یعنی یک هفته صبح یک هفته عصر صادر شد ودر این مناطق لازم الاجرا گردید همه چیز به هم ریخت سال گذشته حداقل بهتر بود زهرا صبح ها می رفت وبعد از ظهرا برمی گشت اما الان با دوستاش ظهرا می رن وشب می آیند

من تصمیم خودمو گرفتم !چه گریه کند وچه خودکشی !من اورا از مدرسه می کشم مدرسه به درد مائنمی خورد اصلا تحصیل به درد ما روستایی ها نمی خورد من توکل به خدا مواظب دخترم هستم اما یک نصیحت به شما مواظب دختران مردم باش

قیامت دور نیست!

می دانم براتون سخته صندلی نرم ریاست را رها کنید وبرای چند صباحی مهمان ما مردم روستاهای عباس آباد ومراد آبادو ......باشی !

می دانم برایتان سخته بیایی واز احوال ما با خبر باشی!وآینده دخترانی را ببینی که ترک تحصیل کرده اند و می دیدی که جشن عزا وشادی ما را !

نامه ام را بخوانی یا نخوانی!ببینی یا نبینی!به روستایمان بیایی یا نیایی!برای ما فرقی ندارد دیدارمان به قیامت !

ارادتمند شما

پدری کشاورز»

وحال این منم و نامه این پدر! نامه ای که حکایت از زنده به گور کردن دارد، نامه ای که حکایت از فاصله طبقاتی دارد، نامه که حکایت از خرد شدن استخوان در زیر چرغ غفلت دارد، نامه ای که می گوید:

تو کز مهنت دیگران بی غمی...........

 "البته زهرا خودش هم شاگردم بوده که در گذشته نامه ای به امام زمان(عج) نوشته بود ودر جشن نیمه شعبان اشک مردم روستا را در آورد"

 

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 21:51 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم


عن مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْقَاسِمِ الْهَاشِمِيِّ

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ :

مَنْ لَمْ يَهْتَمَّ بِأُمُورِ الْمُسْلِمِينَ فَلَيْسَ  بِمُسْلِمٍ...

کسي که اهتمامي به امور مسلمانان نداشته باشد مسلمان نيست.

اصول کافی/ بحارالانوار ، جلد هفتاد و یک ، صفحه سیصد و سی و هشت


اینها مسلمان نیستند که به امورشان اهتمام نمی شود؟؟؟!!!...

ویا

ما مسلمان نیستیم که به امورشان اهتمام نمی کنیم؟؟؟!!!...






























خدا را! خدا را! در خصوص طبقات پايين و محروم جامعه

که هيچ چاره ‏اي ندارند، از زمين‏گيران، نيازمندان، گرفتاران، دردمندان، همانا در اين طبقه محروم گروهي خويشتن‏داري نموده، و گروهي به گدايي دست نياز برمي‏دارند، پس براي خدا پاسدار حقي باش که خداوند براي اين طبقه معين فرموده است، بخشي از بيت‏المال، و بخشي از غله‏ هاي زمينه اي غنيمتي اسلام را در هر شهري به طبقات پايين اختصاص ده،زيرا

براي دورترين مسلمانان همانند نزديکترينشان سهمي مساوي وجود دارد و تو مسوول رعايت آن مي‏ باشي

مبادا سرمستي حکومت تو را از رسيدگي به آنان بازدارد، که هرگز انجام کارهاي فراوان و مهم عذري براي ترک مسووليت هاي کوچک‏تر نخواهد بود، همواره در فکر مشکلات آنان باش، و از آنان روي برمگردان، به ويژه امور کساني را از آنان بيشتر رسيدگي کن که از کوچکي به چشم نمي‏ آيند و ديگران آنان را کوچک مي‏ شمارند و کمتر به تو دسترسي دارند، براي اين گروه از افراد مورد اطمينان خود که خداترس و فروتنند انتخاب کن، تا پيرامونشان تحقيق و مسائل آنان را به تو گزارش کنند. سپس در رفع مشکلاتشان بگونه‏ اي عمل کن که در پيشگاه خدا عذري داشته باشي، زيرا اين گروه، در ميان رعيت بيشتر از ديگران به عدالت نيازمندند، و حق آنان را بگونه‏ اي بپرداز که در نزد خدا معذور باشي، از يتيمان خردسال، و پيران سالخورده که راه چاره‏اي ندارند. و دست نياز برنمي‏ دارند، پيوسته دلجويي کن که مسووليتي سنگين بر دوش زمامداران است. اگرچه حق، تمامش سنگين است اما خدا آن را بر مردمي آسان مي‏کند که آخرت مي‏ طلبند، نفس را به شکيبايي وامي‏دارند، و به وعده‏ هاي پروردگار اطمينان دارند. پس بخشي از وقت خود را به کساني اختصاص ده که به تو نياز دارند، تا شخصا به امور آنان رسيدگي نمايي، و در مجلس عمومي با آنان بنشين و در برابر خدايي که تو را آفريده فروتن باش، و سربازان و ياران و نگهبانان خود را از سر راهشان دور کن تا سخنگوي آنان بدون اضطراب در سخن گفتن با تو گفتگو کند، من از رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بارها شنيدم که مي‏ فرمود:

ملتي که حق ناتوانان را از زورمندان، بي اضطراب و بهانه‏ اي بازنستاند، رستگار نخواهد شد

پس درشتي و سخنان ناهموار آنان را بر خود هموار کن، و تنگخويي و خود بزرگ بيني را از خود دور ساز تا خدا درهاي رحمت خود را به روي تو بگشايد، و تو را پاداش اطاعت ببخشايد، آنچه به مردم مي‏ بخشي بر تو گوارا باشد، و اگر چيزي را از کسي باز مي‏داري با مهرباني و پوزش خواهي همراه باشد.

نهج البلاغة/نامه پنجاه و سه


بارها در مورد مشکلات مختلف منطقه با مسؤولین صحبت کرده ایم و برایشان نوشته ایم،

از مشکلات حادّ منطقه گفته ایم

از مشکلات مذهبی و فرهنگی و معیشتی و اقتصادی و بهداشتی و امنیتی و...

ولی گویا جز چند عزیز دلسوز گوش شنوائی؟؟؟؟

و یا شاید هم حرفهای ما!!!!!!!!!!!

به هر حال ما مأمور به وظیفه ایم نه نتیجه

قرارمان یوم الحساب...

آنجا دیگر مجالی برای بهانه آوردن نیست

چون ما اینجا گفتیم

گفتیم از برادران و خواهران دینیِ مان که شاید بدون غسل و نماز دفن می شوند

گفتیم از ازدواج های ناصحیح

گفتیم از خرافات رخنه کرده در عقائد مردم

گفتیم از کودکان و نوجوانانی باهوش که به علت نبود امکانات آموزشی از درس خواندن باز می مانند

گفتیم از نبود امنیتی که آفت های فراوانی به همراه داشته

گفتیم از چشم هائی که به علت نبود مرکز بهداشت کور شده

گفتیم از فقری که سوء هاضمه و دیگر بیماری ها را به همراه داشته

گفتیم از مادرانی که به علت نبود راه مناسب فرزند خود را...

و ده ها و صدها نکته ی دیگر که گفتیم و کسی گوش نکرد...

قرارمان یوم الحساب...

*صلوات*

"گفتن"

[ یکشنبه سوم مهر 1390 ] [ 14:5 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
سلام بر تو یار دیرینه ام!

باز زنده شدم وآمدم !

زنده نشدم متولد شدم!

آمدم به خاطر تو ای وارث خون! به خاطر آن کس که از اون ارث برده ای آمدم اما این بار لباس رزم بر تن دارم !

چفیه بسیجی ام را بردوش انداخته ام!

آمدم ...........

به خاطر تو وارث خون !

به خاطر شما ها ای وارثان زمین! که  من هم،  خودم رایکی از شما ها می دانم "البته اگر لایق باشم"

اگر لایق جهاد باشم می خواهم جهادی را آغاز کنم،

 جهاد فقر با غنا شاید در این جنگ خائن شوم ویا خادم!

توکل به خدا !

ابتدا از خودم شروع می کنم،جنگ با نفس!

اگر به آرشیو مطالبم نگاه کنید متوجه خواهید شد که رودبار جنوب اول مهر سال گذشته متولد شد اما اکنون با نام ونویسنده جدید دوباره زنده شد

امید است که بتواند حرکت جهادی اش را به سمت خداوند ادامه دهد ودر امتداد راه "صراط الذین انعمت علیهم" حرکت کند

 

 

[ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 ] [ 10:40 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
حرفایی دارم که مجال گفتن نیست! بغض گلوی قلمم را گرفته است! شاید این آخرین پست های من است!

پست های من که نه حرفای توست!

رودبار عزیزم!

سنجری می گوید

سلام مهدی جان...در وبلاگت از بد برخوردی کارمندان اداره ی برق این شهرستان یه چیزی بگین..بدبختانه همه ی کارمندانش غیر بومی هستن (جیرفتی)و بومی های ما چرا همه شون باید برن بالای تیر برق برن با انکه ما جوان بومی داریم که همین مدرکایی که غیر بومی ها گرفته ان آنها هم دارن اما بیکاررررر آخه چراااااا؟؟؟؟من خودم یه جوان 23ساله با مدرک و کارت بایان خدمت و بیکاررر آخرش هم بیکارم.............

یا جهانی عزیز مطلبی دارد!

سلام بر هر کسی که این نظر بنده رو میخونه..میخواستم بگم آقای شهردار چرا کوچه های روستاهای کوچک(فیروزآباد و.....)بایدآسفالت یشن ولی کوجه های توی شهر اسلام آباد نبایداسفالت باشن (شاید هم دهیارشون فعالتر بوده) اصلا آسفالت نخواستیم همین که صاف و صوف باشن هم خوبه..با آنکه اقای سالمی این نظر رو شاید نبینه...اگه میشه این تو روزنامه تون هم زده بشه آقای بهرامی اگه نزنین دیگه فایده نداره نظرای من

از خدا عزت برای رودبار می خواهم وسربلندی

[ چهارشنبه نهم شهریور 1390 ] [ 21:2 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

رنج بي پايان مردم رودبار جنوب

چوبهاي خشكيده نخلستانهاي جنوب، مامني براي تجمع راز نياز باخدا

چند روزی بود سایت ها گزارشی از فقر جنوب استان کرمان نوشته بودند سردبير روزنامه  به من خبر داد وگفت ماجرا را  پیگیری کنم به سایت ها سر زدم تعداد زيادي مشكلات  این روستا را خروجيشان گذاشته بودند.البته بعضی ها با اغراق بعضی ها  هم اخبار تقریبا غیر دقیقی بیان کرده بودند.من رودبار خودمان را می گویم !همین جایی که من در آن زندگی می کنم !اما در مورد تصاویر ومطالب  دنياي مجازي یکی شون پيرامون رودبار ما بود. در باره مسجدی در روستای بیژن آباد، فاصله زیادی با ما ندارد از روستای ما به مرکز شهرستان نزدیک تر است.اين روستای در 11کیلومتری بخش مرکزی شهرستان باوسعت زیاد و دارای چندین محله است تمام امکانات در مركز محله قرار دارد ولی محله اول وآخر ،که محله اول آن مرز بین روستای دشت مهران وبیژن آباد وهمچنین محله آخرکه محله بیژن آباد علیا نام دارد،مرز بین روستای بیژن آباد وسعید آباد است. از لحاظ امکانات در مضیقه اند. تصمیم برآن شد که به این محله "یعنی بیژن آباد علیا "بروم ودر مورد آن برایتان بنویسم ، نام  محله به تبعیت از روستای اصلی بیژن آباد است. اما نه آن بیژن آبادی که بیمارستان دارد ونه آن بیژن آبادی که دبیرستان دخترانه دارد این بیژن آباد محله ای است در پشت نخلستانهای خرما،سمت چپ جاده اصلی رودبار قلعه گنج!

مسجدی از جنس در ختان خرما در قسمت منتهی الیه نخلستانها قرار دارد. مسجدی نه به یاد گذشته های دور،که دین اسلام ظهور کردو نه مساجد اولیه از جنس برگ درختان بودند بلکه از سر فقر ونداری وکمبود منابع مالی ....این چنین مسجدی باچنین روشی وآن هم با همت مردم روستا،برای اقامه نماز برگزاری مراسمات مذهبی ودینی ! عزای سالار شهیدان وحضرت فاطمه (س) ساخته شده است

مسجدی که زمستانها آنقدرفضای درونی اش سرد می شود که اهالی مجبور می شود پلاستیکی دور آن  کشیده  تا از ورود سرما وبادهای استخوان سوز زمستانی رودبار به داخل جلوگیری کنند(البته ما در عباس آباد روشی دیگه داریم).مشهدی غلامرضا ریش سفید وبزرگ محله برکت را از خدا می خواهد ،تمام دغدغه اش ساخت مسجد بیژن آباد است می گوید از خداوند عمری می خواه تا زنده بمانم ومسجد صاحب الزمان(ع) را تمام شده ببینم  جمعیت مردم روستا(محله) زیاد نیست !!!!!چیزی در حدود چهل خانوار با میانگین هر خانوار5نفر! .بیژن آباد علیا با وجود این که در نزدیکی شهرستان رودبار قرار دارد ولی از چشم تیز بین مسولان پنهان مانده  وفاقد هر گونه امکانات است.البته هرگونهِ هرگونه که نه! راستش برق دارد به جاده هم نزدیک است . اما چه کنم که آّب شرب و مسجد ومدرسه و...ندارد!شغل اغلب مردم روستا کشاورزی است و محصولات  کشاورزی روستا مطابق معمول منطقه خرما وگندم وجو است  البته اهالی از آب شور ونامرغوب بودن محصولات حدیث هایی گفتند  پرسیدم شما که این همه طالب ساختن خانه خدایید چرا زکات محصولاتتون را جمع آوری نمی کنید تا مسجدتون ساخته شود  گفتند مگه می شود ما زکات اموالمون را ندیم همه را کمیته امداد جمع آوری می کند وهر سال قول می دهد دوبرابر کند وبه ما پس بدهد تا کنون که  خبری نشدهقریه بیژن آباد شورا ودهیار مستقلی ندارد وهمان شورا ودهیار بیژن آباد بزرگ شورا ودهیار این منطقه هم هست که اهالی بلا استثنا همه وهمه از آنها نا راضی بودندبامشهدی غلامرضا وسایر اهالی از مسجد به سمت خانه ها وروستا می رویم  کودکی ازمیان  چارچوبدر اتاق گلی من را نیگاه می کرد  دست به دوربین بردم عکسی ازش گرفتم اسمش محمد جواده،امسال می خواهد کلاس اول برود آن هم مدرسه روستای سعید آباد که در همین حوالی است اما نگران دوری راه و....

خانه های روستا نزدیک به هم ونسبتا غیر منظم ساخته  شده اند طرح کپر زدایی ومسکن مهر به این جا هم آمده بود ودر این محله 5خانه  دواتاقی را ساخته بودند که هر 5 خانه نزدیک به بهره برداری بودند حسین یکی دیگر از اهالی است با لبخندی زیبا ولی با جدیت تمام می گوید همدم شب های ما در این خانه گلی مارها وعقرب هایی هستند که شب ها از ترس آنها خواب ندارم 

می گوید خودم هیچ اما بچه کوچک دارم می ترسم خدایی ناکرده ....ریش سفید محل دارای خانه ای با 2اتاق خشت گلی است که از شدت فرسودگی سوراخ سوراخ است اما اصلا از آنها نمی گوید یکی از آن دو را هر زمان  مبلغ می آید خانه عالم می کند وروحانی در آن ساکن می شود.

در روستا تک خانه نیم سازه ای وجود دارد(که جا دارد در همین جا از زحمات بی شائبه کمیته امداد رودبار تقدیر وتشکر کرد)

این خانه چند سال است ونیم ساخته توسط کمیته امداد ساخته ورها شده است  وبا توجه به شایعات  پیمان کار سازنده  بودجه ساخت این خانه ها را مصرف والفرار...جوانی به نام اسماعیل از همسایه های مش غلامرضا پیدا شد ووهمه چیز را به هم ریخت خدایش حرفهای جالبی زد به قول اهالی با انتقاداتی که از اداره برق کرد حرف دل آنها را زد چند قبض برق توی دستش بود وبه من نشان داد وبا ناراحتی  می گفت  خدایش شما بگید این چه وضعشه !مگه من درآمدم چقدره ؟ مگه من چقدر یارانه می گیرم  که قبض برق من دویست وپنجاه هزارتومان آمده است ؟آقا هوا گرمه وبچه کوچک دارم به خدا نمی توانم وگرنه کولر را روشن نمی کردم سربازی رفته ام تحصیلاتی هم ندارم یعنی آنچنان بالا نیست زمین کشاورزی هم ندارم تو مزارع وزمین های مردم کار می کنم خداییش شما بگیسد با این درآمد کم خرج خانه را بدهم یا پول برق و....درپايان سفر چند ساعته وگفتگو با اين مردم صبور  زياد به خودم فكر مي كردم چرا؟راستي اگر جاده اسفالت مي شد چه مي شد؟راستي محروم است يا محروميت دارد از امكانات ساده اوليه مثل اب،برق، تلفن، جاده ؟ راستي تيم فوتبال  تراكتورسازي را به خاطر تماشا گرانش محروم كرديد، ولي بخدا قسم ما طرفدارش نيستيم ما طرفدار امام،شهدا ،رهبري انقلاب هستيم، چه مي شد مقداري از پولي زير سبيلي كه به  فلان بازيكن مي دادند يه مقدار ناجيزي از ان هم خرج امكانات اوليه اين روستا مي شد؟چه مي شد به جاي كردن بعضي راهها يك ده كيلومتر قير معمولي روي خاكهاي اين سرزمين مي ريختند؟راستي اي كاش پول چند تا از خرجهاي افطاريهاي وليمه هاي و پرسه هاي  چند ميليوني (خود نمايي )بعضي از دوستان  را خر ج خانه بهداشت اين رو ستا ميكردند. ببينيد براي انتقال دين وارزشهاي ديني و انقلابيمان از كمترين امكانات استفاده مي كنيم و....

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 21:48 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
مسجد امام حسن (ع)،زینت بخش روستای چلپایی

شیخ حمزه سالار محمودی، طلبه بومی وامام جماعت روستا می گوید تا به حال حدود هشتاد میلیون تومان خرج این مسجد کرده ایم وبرآورد هزینه تکمیلی آن نیز به همین مقدار می شود.

تمامی هزینه وخرج ومخارج این مسجد وهمچنین ساخت سایر سازه های عمرانی روستا از جمله :کتابخانه،آشپزخانه و.....به وسیله پول زکاتی می باشد که از مردم روستا جمع آوری شده است.

در مسجد روستا به وسیله نذورات مردمی اکثر ولادت ها وشهادت ها را مراسم داریم بهترین این مراسمات میلاد منجی عالم بود که با حضور بیش از پیش مردم از شهرستانها ومراکز اطراف وهمچنین مردم روستا در امسال برگزار شد

اگر صد بار از لحاظ علمی ودینی بهتر ازین بودم باز هم درهمین روستا وهرجا که نیاز بود وهرچقدر در توانم بود باز ازهمین کارها می کردم بازم همین مسجد رابه کمک مردم می ساختم بازهم .....

خدایش اگه ما بومی ها دلمان برای خودمان نسوزد نباید از دیگران توقعی داشت یعنی اگر دیگران هم دلشان برای ما بسوزد کارساز نیست

مردم مناطق جنوب در مورد فعالیت های فرهنگی وعمرانی پای کار هستند فقط شخصی را می خواهد که آنها را هماهنگ کند

به سراغ کشاوری ومحصولات کشاورزی روستا می روم،روستای چلپایی در باغداری وهمچنین بهره برداری از درختان خرما شهره عام وخاص منطقه جنوب است خصوصا رودبار زمین اکثر درختان خرمای این منطقه مضافتی می باشد وجهت فروش به سایر استانها فرستاده می شود مردم روستا پس از برداشت زکات خرمای خود را می دهند وحتی مقداری هم برای برگزاری مراسماتی چون ولادت ها وشهادت هادر روستا کمک می کنند از چوب درختان خرما برای استفاده وکاشت خیار وگوجه استفاده می شود ضمنا هندوانه روستا نیز به شدت شیرین ودلپذیر است ودر کاشت آن از چوب درختان خرما استفاده می شود البته مازاد چوب ها وآنچه که مورد استفاده نیست جهت پخت نان در تنورها استفاده می شود

بعد از درختان خرما پر درآمدترین محصول کشاورزی در روستا گندم وجو است

از مردم روستا که از کم بود امکانات سوال می شود آنها حلال مشکلات را خداوند می دانند ومی گویند خشکسالی پی در پی باعث زیان وضرر شده که از خداوند مسالت یاری را داریم

اما متاسفانه من حدس می زنم اداره آب وفاضلاب تمام شهرستانها به این بیماری کم کاری مبتلا شده اند واکثر بیماری های مردم روستا از نداشتن آب آشامیدنی می باشد مردم روستا از آپ پمپ ها که به مزارع وباغات می دهند جهت شرب نیز استفاده می کنند

شیخ وسایر مردم روستا عامل پیشرفت روستا را انس با قران وعمل نمودن به دستورات آن می دانند

به قول حاج آقا مکمل امکانات کم اراده پولادین است ارده وهمت که باشد کمبودامکانات مطرح نیست آری از چلپایی بیرون می روم

چند قدمی از سرزمین نخل های استوار جنوب استان می گذریم به امام زاده سید ابوالقاسم می رسیم که از نوادگان امام موسی بن جعفر (ع) می باشد

 

 

 

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 18:14 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

سلام

این بار نامه ای به تو می نویسم، نه از باب شکایت بلکه گله مندم که چرا این بار با گروه کوچک وبزرگت روستاهای ما را خالی از روحانی گذاشتی؟ شیخ حسن مهربان، کجاست شیخ موسی، کجاست سید اصغری ،کجاست

آنهایی که هر روز حرفهای ما رو گوش می دادند، برادر این بار مسجد ما خالی از آدم نیست! این بار جای یکی از دوستای تو خالیست شیخ حسن یادته هر وقت با اون ماشین ها ی درب وداغون می اومدی!؟چقدر برای ما وسایل می آوردی؟ حاجی امسال خیلی منتظر موندیم چرا نیامدی؟

 یادتونه همیشه مارو تحویل می گرفتی؟ حتی بیشتر وبا محبت تراز خانواده هامون، یادته اون شب که تو بیابون گیر کرده بودین چقدر ما توی مسجد منتظرتون موندیم .

شیخ دلمون برا همه تنگ شده  برادر مردم می یان مسجد اما امسال روحانی ندارند اما امسال کسی نیست بهشون بگه حضرت علی (ع) قربانی چه شد!

شیخ کسی نیست حقیقت غم انگیز کربلا رو برامون تعریف کنه!

حاجی دیگه مسجد اومدن صفای اون روزا رو نداره!
شیخ این ماه رمضونی مسجد بی سقف ما روحانی هم نداره!

ای کاش می اومدین .............

حاجی راستی بهت نگفتم امسال همه زکات دادند هم بابای من وهم بابای سایر بچه ها هر چند کم بود خیلی دوست داشتم با گروهت می اومدی وبرات تعریف می کردیم حاجی نکنه از دست ما ناراحتی نکنه میزبانهای خوبی نبودیم به خدا شرمنده ایم اگر سوء رفتاری ازما سر زده شرمنده ایم !!!!

حاجی هر کجا هستی خدا نگهدارت

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 5:17 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
سر کلاس رایانه بچه های روستا رفتم از کلاس ها وتاریچه آنها از مشکلات وامکانات پرسیدم راستش به شدت حسادت می کردم میان این روستا وروستای ما یعنی عباس اباد فاصله ای نیست فقط وفقط رودخانه هلیل مرز بین روستای ما با این روستا بود اما تفاوت خلی زیاد بود

یکی از بچه ها این جور ادامه داد که..

شاید نتونم تاریخ کاملا دقیقی ازشروع کلاسهای دراین روستا رابگویم اما حدودا در بین سالهای80یا81 می شد که اولین بار کلاس قران توسط حاج اقا روهند ه در این روستا بر گزار شد این کلاس ها به دلایلی زیاد پیشرفت خوبی نداشت و عاقبت تعطیل شدن در سال 82  کلاسها به صورت جدی توسط یکی از جوانان  با همت حاج اقا سالارمحمودی شروع شدن در اوایل فقط بحث روخوانی وروانخوانی قران بودبه شکر خدا استقبال خوبی از کلاسهاشد واز سال 83 شروع به حفظ کردیم وبا سختیها وکم کاستیها کلاسها پیش می رفت در اویل با کمبود قران ومکان وعدم سیستم خنک کننده ...دست وپنجه نرم می کردیم  اما کم کم مشکلات بر طرف می شد و ما باز هم احتیا ج به امکانات بیشتری داشتیم  تعداد کسانی که برای اولین بار شروع به حفظ قران کردن 10 یا11 نفر بودن ابتدا از جز سی شروع کردیم کم کم تعداد حافظا ن بیشتر شد  در مقاطع مختلف دختروپسران کلاس حفظ روخونی وروان خوانی داشتیم وبه لطف پروردگار از همین بچه ها تا سطح شهرستان واستان در مسابقات قرانی مقام کسب کردند و افتخارافرینان این روستا بودن  کلاسهای ما در طرح اوقات فراغت تابستانی نسبت به سایر   فصل ها پیشرفت بیشتری دارندو الان به شکر خداوند متعال ما حافظ 3و10و16 الی17 جز قران در این روستا داریم وبه برکت همین قران از خیلی نعمت های بی شماره پروردگار که بزرگترین ان توفیق حفظ ویاد گیری قران را به ما عطا فرمود  بهر مندیم امید واریم که خداوند یاریمان کند تا با این مجموعه قرانی  واین جوانان ونوجوانان زمینیه برای ظهور و فرج اقایمان را مهیا کنیم  

دیگر تعجب کرده بودم این همه پیشرفت این همه همت خداییش خیلی دوست داشتم با شیخ حمزه سالار محمودی حرف بزنم از انگیزه هاش بپرسم  شیخ همزه یکی از طلاب بومی روستای چلپایی است خیلی ساده وهشت بهشتیه هر چه از شیخ می پرسیدم فقط می گفت وظیفه است وظیفه است

آخه شیخ مگه دوست نداری پست بگیری با لبخندی گفت پست از این بالاتر .....

شیخ ادامه تحصیل پاسخ داد هر وقت مسجد روستا تکمیل شد می رم ادامه تحصیل می دم!

 

از جشن نیمه شعبان پرسیدم شیخ تصاویری نشان داد که انگشت به دهان ماندم خدایش جشن با شکوهی گرفته بودند

خواستم با آقا امام عصر حرفی بزنند نامه ای دادند وگفتند سرگشاده به آقاست

به نام خدا

هر شب که دلم هوای کوی تو کند             با اشک چشمم جستوجوی تو کنم

 

تو که دل می بری با یک نگاه      نگاهی هم به ما کن گاه گاهی

 

سلام اقا جون سلامی به گرمی افتاب و به زلالی اب به قشنگی عشق وبه پاکی مهر محبت اقا جون نامی برایت می نویسم ولی با خود می گویم به کدامین مکان پستش کنم اقا جون دلم گرفته از غربت تنهای از ظلم جور دنیا از همه چیز دنیا جمعه که می ئشود باخودم می گویم چرا اقایم نیامد چراهای زیادی برای خودم می تراشم تا اینکه خودم را قانع می کنم واین جمله را می گویم شاید جمعه دیگر بیاید اقا جون کی می خواهی بیایی پدران و مادران ماهمه پیر شد برادران وخوهران ما بزرگ شدن وبعضی از انها  سر به بالین خاک گذاشتن نگذاریدمن هم با ارزوی عشقت سر به بالین خاک بگذارم  اقا جون انتظار  سخت است پس بیا دل ما را با خود به مدینه ببر اقا جون زمانه ومردم همه فرق کرده اند زما نه همه چیز را فراموش کرده سر بند های یا زهرا که بر پیشا نی شهیدان بسته می شد فراموش شده است شهیدان ما با عشق ونام زهرا برای ملت و ولایت جنگ می کردند اما امروزه با اینکه سر بند ها فراموش شده اند چا در های دختران هم عقب کشید ه شده است زمان جنگ وقتی به پیشا نی شهیدان نگاه می کردی سر بند های یا زهرا می دید ی ولی حالا وقتی که به پیشا نی دختران نگا ه می کنیم زلف های ارایش شده را می بینیم که بر روی چشمان خود ریخته اند  ودر کوچه وبازار پر سه می زنند پسران غیرت را فرامش کرده اند و با فریب  حیا را از دختران می گیرند اقا جون چگونه در این سیاهی زندگی کنم وبه خود تسکین ارامش دهم و با خود میگویم این را می نویسم ودرد دلهایم را به اقایم می گویم ولی نمیدانم به کدامین مکان پستش کنم ومن این نامه را در اب زلال زمزم در مدینه رها می کنم تا اینکه به دست شما برسد          

 

[ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 23:10 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

جاده پر پیچ وخم که از میان باغات نخیل ودرختان خرما می گذرد و بوی مور علف وخرما ....

تازه به خانه های در هم ونزدیک به هم می رسید وسط روستا یک میدان درست کرده اند سمت راست مسجدی بس رفیع وبزرگ که در کنار آن کتابخانه وکانون فرهنگی قرار دارد

مسجد قدیم روستا محل برگزاری کلاس های تابستانی شده است که در این کلاس ها آموزش روخوانی روانخوانی حفظ وتفسیر کلام الله وجود دارد همچنین کلاس های احکام ورایانه نیز در این روستا برگزار می شود  

در این روستا هر ساله جشن میلاد امام عصر گرفته می شود البته هر سال خیلی باشکوه تر وبهتر از سالهای قبل ،در این جشن برای افراد وشرکت کنندگان هدایایی در نظر گرفته شده است در روز جشن سرودها واشعار بسیار جالبی خوانده می شود یکی از اهالی شعری محلی در وصف آقا امام عصر(عج)سروده بود که در این جا برایتان می گذارم

دلم گفته ای دست زمونه         اویتم شعری بگوم شاعرونه

 

اگوم مهدی کاشکی ایهتی       به کران خدا، کاشکی ایهتی

 

ادونم روسیاهم وی گناهن       ولی نهلم به جا،کاشکی ایهتی

 

مگه موکافرم توای مودوری    سروجونم فدات کاشکی ایهتی

 

هکناهک دلم سوخته برشته       تو ای راه وفا کاشکی ایهتی

 

مونا دیدم توکه ای موادیدی    پسینی سوی مو کاشکی ایهتی

 

بگوم خویشت غم دنیا زیادن     بگوم گپ ای کجا کاشکی ایهتی

 

مو اتی حیرونم ای درد دوری    دلم بود دو جا کاشکی ایهتی

 

اگون فعلا خدا ناهله بیای     بهمی یه گپ به جا کاشکی ایهتی

 

به ابروی همه ی  مومنون شاعرون مون    همی امشو صباکاشکی ایهتی

 

سالاری

[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 21:43 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

راستی راستی چقدر دنیا عوض شده و پیشرفت کرده ایم دیگر این روز ها با این همه تکنولوژی و پیشرفت و فناوری مشکلی نداریم گفتم تکنولوژی مثل همین آیفون تصویری آری همین آیفون تصویری آخر با وجود این پدیده خیلی راحت شده ایم حالا دیگر با بودن این ، شنگول و منگول دیگر گول آقا گرگه را نمی خورند و تازه اصلا با این همه پیشرفت که مامان بزی خانه اش را ترک نمی کند تا آقا گرگه به سراغ بچه هایش بیاید و فقط با یک تماس تلفنی یا پیامک به سوپر مارکت سر خیابان و دادن شماره اشتراک تمام آنچه که لازم دارد را در اسرع وقت در خانه خودش تحویل می گیرد و تازه از اینها گذشته با این همه پیشرفت مگر انجمن های حامی حقوق زنان مرده اند که مامان بزی برای تامین ما یحتاج خانه بیرون برود چشم بابا بزی کور دندش نرم خودش باید همه احتیاجات را تامین کند و تازه از همه اینها گذشته مگر بچه ها بیکارند که تا صدای در را شنیدند بع بع کنان پشت در بیایند و در را باز کنند الان با اینترنت و چت و گیم کی حال دارد در را باز کند حتی اگر خود مامان بزی هم باشد و تازه از همه اینها گذشته بزغاله هم بزغاله های قدیم الان دیگر همه بزغاله ها خودشان یک پارچه گرگند و صد تا مثل آقا گرگه را تا چشمه می برند و تشنه بر می گردانند تازه باز از همه اینها گذشته این آقا گرگه که آن آقا گرگه قدیم نیست او کلی پیشرفت کرده و عاقل شده و به راحتی می تواند با یک جراحی پلاستیک خودش را به شکل مامان بزی در بیاورد و به سراغ شنگول و منگول برود و آنقدر شبیه مامان بزی می شود که حتی خود مامان بزی هم به خودش شک می کند و تازه از همه اینها گذشته مگر آقا گرگه بیکار است که کل روز را به خاطر دو تا بزغاله هدر بدهد او دیگر الان برای خودش کسی شده است و شرکت دارد و دیگر وقت این کارهای بچه گانه را ندارد و کلی جلسه و همایش و کنفرانس دارد و اگر گرسنه اش هم بشود فست فود طبقه پایین همیشه غذا دارد و تازه از همه اینها گذشته لازم نیست آقا گرگه این همه درد سر بکشد و هر وقت دوست داشت می تواند گوشت بزغاله برزیلی بخرد که هم ارزان تر است و هم بی درد سر تر راستی تا یادم نرفته عرض کنم که فکر نکنید حبه انگور همان خواهر کوچولوی شنگول و منگول را فراموش کردم نه فراموشش نکردم اما چه کنم که با این همه پیشرفت و ترقی خیلی بی کلاسیست که بیشتر از دو بچه داشته باشی و از آنجایی که مامان بزی هم خیلی خانم متشخص و با کلاسیست و کلاس آیروبیک می رود تابع همین اصل است و بعد از به دنیا آمدن منگول جان توبکتومی کرده است تازه اگر حبه انگوری هم در کار بود عمرا اگر میرفت و به مامان بزی خبر میداد که آقا گرگه شنگول و منگول را خورده چون اولا اصلا به او چه ربطی دارد یک کسی خورده و کس دیگری خورده شده این چه ربطی به حبه انگور دارد این را خود مامان بزی بعد از آن اتفاق که برای همسایشان افتاده بود به او یاد داده بود ثانیا او الان مشغول دیدن برنامه عمو پورنگ است و حتی یک لحظه هم نمی تواند چشم از این برنامه بردارد چون فردا شب جشن تولد دختر خاله خرسه است و قرار است او هم در آنجا حالی به مجلس بدهد و الان دارد از حرکات موزون عمو پورنگ جان الگو برداری می کند ثالثا او تازه باید بنشیند و حساب کند که با مردن شنگول و منگول سهم ارث او چقدر می شود و آیا می شود با این اضافه سهم یک خانه ویلایی کنار رودخانه بخرد تازه چه بهتر که مردند می شود با پول دیه آنها قسط های عقب مانده خانه و ماشین را داد و با باقیمانده اش هم می شود رفت کویت پیش عمه ببعی نه راستی آنجا که آشوب شده می رویم دبی نه آنجا هم اوضاع خوب نیست می رویم بحرین یا .... بالاخره یک خراب شده ای پیدا می کنیم که دریا و ساحل داشته باشد و میرویم و یکی و دو ماه لب ساحل با شلوارک می گردیم این عقده های چندین ساله را خالی می کنیم ...  امان از این آدمها داخل جنگل خودمان از دستشان آرامش نداشتیم کشور های عربی را هم نا آرام کردند ای کاش آقا گرگه آنها را هم بخورد راستی یادم رفت باید یک فکری هم به حال یارانه های شنگول و منگول بکنم اگر احمدی نژاد بفهمد که آنها مرده اند حتما یارانه آنها را قطع می کند دیگر فکر نمی کند... اصلا ولش کنید این حبه انگور فلان فلان شده را دیگر دارد یک جریان حیات وحشی را تبدیل به غائله سیاسی می کند . تازه اگر حبه انگور خیلی شرافت به خرج بدهد و مامان بزی را خبردار کند مامان بزی که حق ندارد سر خود عمل کند و حساب آقا گرگه را برسد درست است جنگل است اما نه دیگه آنقدر که هر کسی از راه رسید بخواهد از حق خودش دفاع کند پاسگاهی هست دادگاهی هست دادسرایی هست همینطوری کشکی کشکی که نیست باید اول برود شکایت کند و شکوائیه بنویسد بعد نوبت دادگاه شود و بعد از چند ماه رفت و آمد و دادگاه تجدید نظر و حکم قاضی اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم تازه اگر شانس بیاورد و محکوم نشود به اینکه چرا مواظب بچه هایش نبوده میتواند حکم محکومیت آقا گرگه را بگیرد اما آن موقع که دیگر شنگول و منگول داخل شکم آقا گرگه نیستند تا مامان بزی با حضور نماینده ویژه دادگستری شکم آقا گرگه را پاره کند و آنها را بیرون بیاورد بلکه گلاب به رویتان شنگول و منگول تبدیل به ماده مفید دیگری در چرخه حیات شده اند تازه از اینها گذشته اگر مامان بزی قاضی آشنا هم داشته باشد و حکم دادگاه را تا قبل از گلاب به رویتان شدن شنگول و منگول هم بگیرد عمرا اگر قاضی جرأت کند از دست انجمن های حامی حیات وحش و محیط زیست حکم به پاره کردن شکم آقا گرگه بدهد مگر یادتان رفته همین پارسال بود که وقتی دکتر گور خر مدرک دکترایش را گرفت و هوس کرد تیپ روشنفکری بزند و به جای سبیل نیجه ای ، ریش پرفسری بگذارد همین آقایان حامی حقوق حیوانات چه وا اسلامایی سر دادند حالا چه برسد به اینکه یکی بخواهد شکم یک حیوان قریب به انقراظی مثل آقا گرگه را پاره کند تازه اگر آنها هم خواب باشند و نفهمند که قاضی چه حکمی داده مگر دیوان عالی میگذارد یک حکمی به این دلخراشی در مورد یک حیوان اجرا شود جواب مجامع جهانی را چه باید داد و با چه رویی به منشور حقوق بشر و منشور کوروش جان نگاه کنیم . نهایت حکمی که میشود در مورد این گرگ بد صادر کرد این است که چند سال به زندان برود و روی کار بدی که انجام داده فکر کند یا باید برای اینکه دیگه از این کارها نکند و درس عبرتی بشود برای سایر گرگ ها او را با یکی از ماهواره برهای ایرانی به فضا بفرستند تا دیگر چشم مامان بزی به او نیفتد گفتم مامان بزی راستی چقدر خوب می شد اگر آقا گرگه شنگول و منگول را می خورد آخر میدانید مامان بزی در حال همکاری با یک گروه کری است و آنجا با یک قوچ خوشکل و ترگل مرگل آشنا شده و قصد ازدواج با او را دارد حالا اگر شنگول و منگولی نباشند چه ازدواج رمانتیکی می شود راستی سوء تفاهم نشود درست است که در آن گروه زن و مرد با هم می خوانند و کمکی هم با هم محرمند اما به جان شما فقط شعر های ملی و مذهبی می خوانند نه چیز دیگری حالا بی خیال اما راستی راستی چقدر پیشرفت کرده ایم ...

(برگرفته از وبلاگ تکبیر)نویسنده شیخ حسن بابا نژاد

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 21:59 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

عصردیروز وزش طوفان همراه با تگرگ وباران شدید خسارات زیادی رادربخش جازموریان وارد آورد.

رسول بخش بامری بخشدارجازموریان گفت : وزش طوفان همراه با بارش تگرگ شدیدوبه موجب آن جاری

شدن سیل از ساعت حدود 5/5عصر تا 5/8به مدت دو ساعت باشدت زیاد ادامه داشت ، خسارات زیادی

رابه بخش های مسکونی ، کشاورزی ، تاسیسات برق ، آب ، تلفن ، راههای روستایی وارد آورد .وی

افزود بارش تگرگ ووزش باد موجب شکسته شدن تیرهای برق که به موجب آن قطع برق مرکز بخش

جازموریان وچند روستا گردید که هم اکنون با تلاش مامورین برق، برق مرکز بخش جازموریان وصل ولی

همچنان برق درچند روستا قطع می باشد . وی همچنین گفت وزش طوفان وجاری شدن سیل دربخش

کشاورزی موجب تخریب نخل های خرما وخسارات بین 30تا 50درصدی به خوشه های نخل های خرما

گردید همچنین موجب تخریب مزارع کشاورزی از قبیل حنا ، یونجه شده است که خسارات دردست

بررسی می باشدوهمچنین بیش از دویست راس دام براثراین طوفان تلف شدند . آقای بامری افزود طوفان

دربخش مسکونی بخصوص درمرکز بخش جازموریان موجب تخریب کامل منازل کپری وخشت وگلی

گردیده که خسارات زیادی به وسایل برقی درمنازل مسکونی از قبیل(کولر ، یخچال وسایر ملزومات

مسکونی )واردکرده  است . خسارات بین 50تا70درصدی هم به راههای بیش از هشت روستا دراطراف

مرکز بخش جازموریان وارد آمده است وهم اکنون آنتن دهی موبایل ها صفروآب هم قطع می باشد

وتاکنون هیچ گونه امداد رسانی صورت نگرفته است.خسارات دقیق پس از برآورد میزان دقیق خسارات

اعلام خواهد شد.

"بله ناگفته نماند که رعد وبرق کماکان در رودبار جنوب جولان می دهد "

[ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ] [ 15:45 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
به نام خدا

این روزها بازار عیش وعروسی به شدت داغ داغ داغه

خوشبختانه یا بدبختانه یکی دوتایش گریبان گیر ما هم شده یعنی قوم خویش های نزدیک دارند ازدواج می کنند وازدواج کرده اند

یک سری رسم ورسوم هم این وسط وجود داره،خوب وبدش بماند

بذل دادن(بجاردادن)

بذل رسمی است تقریبا خوب وبد،خوب است چون تمام دوستان به اندازه دست رس به دامادوعروس  کمک می کنند وآقای داما د وعروس هم در عروسی هاشون جبران می کند البته در عروسی های بذل دهنده ها

حال در نظر بگیرید یکی پول نداره نه ازخجالت می تونه بیاد سر عروسی ونه سر عروسیش می یایند

لذا پس باید وام گرفت وبذل داد البته ناگفته نماند تورم روی بذل وبجار هم تاثیر گذاشته یعنی چندین برابر شده

اندر مراسمات

                     یکی از مراسمات بردن داماد سر حمومه، خیلی از رفقا حمام های این طرف ما را دیده اند

پمپ آبی است که تا شعاع چند کیلومتری آن هیچ پناه گاهی نیست یعنی جناب داماد وقتی می ره

حموم همه وهمه آن را مشاهده می کنند دونفر از اقارب هم می پرند توی حوض جناب داماد که حتی

دست به سر خودش هم نمی مالد را شستشو می دهند تقریبا چیزی کمتر از شستشوی میت را در

نظر بگیرید ساز ودهلی را هم در نظر بگیرید که بالای حوض ایستاده به صورت سنگین می نوازد زنها هم،

هم صدا برای داماد می خوانند هر ازچند گاهی نقل ونباتی بر روی کله جمعیت می ریزند بچه ها

خودشونو می اندازند روی شیرینی ها اما بزرگترهای زیرک پاشنو می زارن روی آن تا کسی اونو نبیند تا

در فرصت مناسب که همه سرگرم داماد شدند کله مبارکو خم نموده وشکلاته رو بر دارد(بچه بودم دست

من هم زیر پای یکی ازاین آدمهای کوچک مغز درشت هیکل رفت)

 

                      البته اگر چشم نیروهای نظامی هم اونجا نباشد تیر وتفنگی هم سروصدا می کند

خلاصه هر مسلمونی دوست داشت ادامه بدم اعلام کنه وگرنه بزنیم به کوچه های قبل

 

 

 

 

[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 21:4 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
هر از چندگاهی یک بار خبری در رودبار می پیچد که  شخصی در پل میانی شهرستان رودبار افتاده و......

دیروز یه بنده خدایی را دیدم که هر چه از دهانش در می اومد به مسولین می گفت

پرسیدم برادر چرا ؟ مگه چه شده؟

سری تکان داد وبا ناراحتی گفت دیروز یک پدر ودختری توی پل میون شهر افتادند که به گمانم پدره فوت کرد ودختره هم به شدت زخمی است

بعد از شنیدن حرفای این بنده خدا رفتم تا از نزدیک پل را ببینم

پل را دیدم حتی میوه هایی که از دست این پدر ودختر روی زمین ریخته بود را هم دیدم و....

ادامه نمی دم تا سیاه نمایی نشود

ولی پول دیه این آدمهایی که تا به حال توی این پل افتاده اند را اگر به من می دادند تا به حال چند پل شبیه به اینو می ساختم

هشدار:اگر گذرتان به رودبار افتاد مواظب پل وسط شهر باشید که بعد از فرمانداری وقبل از شهرداری واداره راه قرار دارد

[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 15:24 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

اوج تابستان وهوا بسیار گرم ، پسرک گوسفندانش را برای چرا به بیابان برده بود شاید آنقدر بچه بود که نمی دانست جان انسان از جان گوسفندان با ارزش ترومهم تر است .شاید هم اربابش به او گفته بود یک راس از این گوسفندان به صد نفر امثال تو می ارزد کودک شش هفت ساله این بار در شکم بیابان قرار داشت وبه شدت تشنه بود هیچ راه وچاره ای به ذهنش نمی رسیدونمی دانست باید چکار کندفاصله اش از آبادی دور وخیلی دور بودگوسفندان گرسنه به حرفهایش گوش نمی دادندزبان بسته ها غرق در چریدن بودند وفکر شکم خودشون آنها هیچ نمی دونستند چوپونشون از تشنگی در حال مرگ است .کودک چوپان ،آرام آرام خودشو به گودالی رساند شنیده بود اگر کسی در بیابان بمیرد جسمش طعمه حیوانات درنده خواهد بود به همین خاطر داخل گودال دراز کشید تا پس از مرگش طوفان های شن فصلی رودبار جنوب جسمش را در آن گودال بپوشاند طفلک در آن لحظه ای که در گودال خوابیده بود ودیگر از همه جا نا امید شده بوددر میان افکارش جستجو می کرد تاببیند که چه کسانی قبل از اون از تشنگی مرده اند داستانهای زیادی شنیده بود

اون لحظات آخر نگاهی مایوسانه به آسمان کرد آهسته وباصدایی که حتی خودش هم نمی شنید گفت :خدایا یعنی من باید از تشنگی بمیرم پلک های پسرک خسته شده بودبه سختی آنها را باز می کرد دوست داشت بخوابد تا همه چیز تمام شود باد آرام آرام شروع به وزیدن کرد ناگهان گرد بادی پیدا شد وبوته های خار را بر روی بدن پسرک می انداخت طفل نای برداشتن بوته های خار را نداشت اصلا انگیزه ای برای این کار نداشت گرد وغباری که توی گودال می آمد تنفس کردن را برایش مشکل کرده بودنا امید و مایوس آهی سرد کشید ونگاهی به آسمان کردانگار داشت با کسی خدا حافظی می کرد .......

ناگهان صدای پایی را شنید که صدایش می زندفرزندم فرزندم.....پسرک تا صدا را شنید تمام نیرویش را در دستهایش متمرکز کرد ودستش را آرام بلند کرد چشمهایش را باز کردمادر بزرگش را دید که بالای سرش ایستاده وظرف آبی در دست دارد سر پسرک را بلند کرد وظرف آب را به دهان او گذاشت

آه، چه آبی ، چه  گوارا،

پسرک که به حال آمده بود گفت مادر بزرگ،که به تو گفت برایم آب بیاوری؟؟؟؟؟؟؟

مادر بزرگ:پسرم حالت خوبه!فریاد تو خانه ها را خراب کرد ازبس صدا می زدی آب برایم بیاورید من که خواب بودم هم از خواب بیدار شدم

خودت صدایم زدی!!!!

پسرک اندکی تامل کرد وبا خودش گفت من که نای صدا زدن نداشتم

پس از فکر کردن سرش را به طرف آسمان بلند کردو به لبخند گفت کار خودته؟ نه!!!

به گوسفندان نیگاه کرد وباز هم لبخندی زد وبه آنها گفت واقعا گوسفندید رفیقتون داشت میمرد ولی شما تکون هم نخوردید

نمی دانم ازگوسفندها در جامعه انسانه چقدر وجود دارد ولی این را می دانم آن کس که پسرک در آسمان دنبالش می گشت همیشه وهمه جا وجود دارد

خاطره ای از یک شخص که در کودکی چوپان بود 

[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 9:23 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

به نام خدا

یادم نمی رود سال گذشته که دانشجویان بسیجی در روستا آمده بودند و14روز را در این روستا ماندند به چه مشقتی این روزها برایشان به پایان رسید( ایشالله خداوند عمری دهد در باره بزرگواری آنها خواهم نوشت ) به چه سختی اب فراهم می کردند

چه مدت زمانی رابه تشنگی می گذراندند

خلاصه یکی از اون روزهای سخت جناب فرماندار به همراه یک هیئت چندین نفره وارد روستا شدند این اولین باری بود که جناب فرماندار را در روستا می دیدیم خیلی جای مسرت داشت حداقل برای من وهم روستایی هایم

یکی از همراهان با دوربین گرون قیمتش ازلحظه ورد جناب فرماندار تا لحظه خروج از روستا عکس برداری می کردند تا در درکارنامه دنیایی خود ثبت نموده وبگویند یکی ازاقدامات ما بازدید از روستا ومصوب نمودن فلان طرح وفلان پروژه بوده است

یکی از برادران بسیجی مشکلات را به آقای فرماندار گوش زد می کرد ،به اقای فرماندار گفت آب نیست اگر هم باشه دور است ومردم روی سر آب می آورند، تشنگی امان مردم را است ،یکی ازحضار به شوخی گفت .....

یکی دیگر از بچه ها گفت جناب رئیس بودن  یا نبودن  برق برای مردم روستا تفاوتی ندارد برق آن قدر ضعیف است که خانه ها رو هم به سختی روشن می کند یا به عبارتی تنها استفاده برق در این روستا فقط روشنایی است

یکی دیگراز بچه ها گفت اقای فرماندار شما به عنوان نماینده دولت که این جاده را مشاهده کردید به نظرتون مردم این روستا به جاده نیاز ندارند؟

منم با ترس ودلهره این جور ادامه دادم البته خیلی دست وپا شکسته! آقا روستای ما به دبیرستان نیاز داردخیلی از دختران والبته پسران ترک تحصیل می کنند ،آقا مدرسه ای که بنده در آن درس می دهم دارای 117دانش آموز مختلط راهنمایی و57دانش اموز مختلط ابتدایی است این درحای است که مدرسه فقط یک کلاس داردفقط یک کلاس!!!

خدایش از یک چیز تعجب کرده بودم ،این اولین باری بود که جلوی یک مسؤل حرف می زدم بدون این که دعوام کنه یا به حرفام گوش نده !!!به همین خاطر ترسم ریخته بود وحرفای زیادی زدیم که مجال بحث در اینجا نیست

یکی از خانم های همراه جناب فرماندار شروع کرد از گرفتن عکس از من وبه من فرمود این جانبه از خبرگزاری فلان آمده ام تمام گفته های شما رابه مسولین منعکس می کنیم در صورت عدم صحت باید پاسخگو باشید البته خدا رو شکر می کنم که تا به امروز که قلم در دست دارم وبرای شما می نویسم منعکس نفرمودند که من پاسخگو باشم زیرا پاسخگویی امری بسیار سخت است

خلاصه زیاده گویی نکنم هر سخنی که از دهان بچه ها بیرون می آمد هزارتا پاسخ برای آن حرف در بقچه جناب فرماندار وهیئت همراه وجود داشت

هنگامی که از آب روستا گفتند جناب فرماندار به استناد حرف رئیس آب وفاضلاب که در جمع هیئت همراه وجود داشت پاسخ فرمودند که در راستای برنامه ریزی سال 89این طرح در دستور کار است که تا اول مهرماه سال 89 به بهره برداری می رسد الحمدلله که تا اکنون اول مهرماه نرسیده است واین درصورتی است که یک قطره آب از لوله ها بیرون نمی آید ولی قبض آب با افزایش چندین درصدی به در خانه ها می آید تا مانتوانیم بگویم آب چون آنها فورا  می گویند قبض!!!!!

ازبرق پرسیدند،جناب فرماندار فرمودندکه الحمدلله  در این دولت اقدامات خیلی مهمی در افزایش نیروگاههای برق انجام شده است وتا پایان سال 89پروژه تقویت برق روستایی حداقل تا روستای شما تمام خواهد شد

از جاده ومسائل دیگه که سوال کردیم فرمودند:به خداوندی خدا ما جاهایی داریم که صد البته از این روستا بد تر ونیازمندترند وشما برید خدارو شکر کنیدکه همینم دارید یه خرده که فکر کردم شرمنده شدم که چرا ما ناشکریم جناب فرماندار راست می گویند نشون به این نشون که پل میان شهرستان رودبار چند ساله که در حال ساخته ومتاسفانه هر سال بودجه کم می آورند گفتم اون پل واجب تره آخه هر سال چند نفر توی اون پل می افتند وسر ودست می شوند وبازم بودجه کفایت نمی کند

آقای فرماندار!!!! مدرسه؟

آقا چشم با مسولین مربوطه جلسه می گیرم ویا در جلسه شورای اداری مطرح می کنیم و.......

بله یک سال از این جریان می گذرد وبه گمانم همه گفته ها وشنیده ها به فراموشی سپرده شد

 

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 22:3 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

هوا گرم بود خورشید خشمگین، سخت به زمین می تابید

حراجی دوره گرد زیر درخت گز که در همان نزدیکی بود ایستاده و

هر کس هر چه داشت می آورد وبه  مرد میان سال  دوره گرد می داد ودر عوض کالای جدیدی می گرفت (مبادله کالا به کالا)

زمین به شدت داغ بود به اندازه ای که اگر تخم مرغی را می شکستی در طول چند ثانیه پخته می شد دخترک کفش به پا نداشت چند قوطی زنگ زده روغن و رب گوجه در دست داشت چند قدم می دوید سپس پاهای کوچکش می سوخت روی زمین می نشست وپاهیش را بالا می گرفت دویاره بلند می شد ومی دوید دوباره پاهایش می سوخت

این بار پاشو می گذاشت روی بوته های شورک دوباره می دوید تا به حراجی برسد به امید خریدن یک جوجه رنگی تا همدمش در تنهایی باشد تا وقتی به چوپانی می رود تنها نباشد تا اسباب بازی داشته باشد تا فیلم داشته باشد ختم کلام:یه دوست پیدا کند  به این خیال که قوطی های زنگ زده که در طول چند هفته جمع آوری کرده  بود را بدهد و سرپایی (صندل)بخرد

با هزاران امید به حراجی دوره گرد نزدیک می شد علیرغم  این که تنها بود ویه همدم می خواست با وجود این که پاهاش می سوخت وکفش نیاز داشت  با خودش فکری کرد لحظه ای تامل کرد

برگشت این بار قوطی دردستش نبود جوجه رنگی هم نبود بازم می دوید ومی نشست ویا پاهاشو روی بوته های گیاهان می گذاشت

در دستان دخترک چند دانه سیب بود که باحسرت به آنها نیگاه می کرد ومی دوید

مادر

مادر

برادر

خواهر

زهرا

بابا

سیب گرفتم بیاین  

واین قصه همچنان ادامه دارد البته با اشکال مختلف 

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 23:23 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

هر چه خواستم ازپایتخت بنویسم چیزخاصی به ذهنم نیامد

خواستم ازآسمان آبی پایتخت بنویسم دیدم آسمانش خاکستریست

من آسمان آبی را بیشتر دوست دارم

خواستم از اب وهوای تهران بنویسم یادم آمد بوی دود ماشین ها منو سر درد کرد

خواستم از راحت بودن در تهران بنویسم؛ دیدم به خاطر وجود خانه های زیاد در اطراف نمی تونم حتی دوستمو بلند صدا کنم

با خودم گفتم تهران خوب است نه برای من بلکه برای تهرانی ها

خلاصه من از تهران چیز زیادی ندیدم ای کاش می شد  یه سرمی رفتم حرم عبدالعظیم حسنی(رضی الله)

کاش می تونستم جاهای دیدنی تهران را ببینم

اما متاسفانه نشد که نشد

چرا نشد؟ دلایل زیادی داره

یکیشون کم بودن فرصت واین که من هیچ جا رو بلد نبودم

 

[ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 21:33 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
به نام خدا برای اولین بار به قم ومخصوصا پایتخت آمدم باور نمی کنید که جمکران چه حالی داشتم حرم بی بی حضرت معصومه (س) خیلی برایم لذت بخش بود با بچه هایی همسفرم که یه پا عاشقند توی راه این شعرو زمزمزمه می کردند "این دل تنگم عقده ها دارد گوئیا میل کربلا دارد" بعضی هم اشک در چشمشان جاری شد اولین باری هم که مسجد جمکران رو دیدیم همه با هم فریاد یابن الحسن سر دادیم اری برایمان جالب بود حداقل برای من اتفاقی بسیار خوب بود امشب هم که این مطلبو برای شما می نویسم در نمازخانه یک مدرسه در پایتخت هستیم هر کس مشغول خودش ومن هم مشغول افکار خودم به چیزهایی فکر می کنم که در این مدت کم دیدم انشالله در پست ایند کامل براتون می نویسم
[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 22:3 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
به نام خدا

نمی دونید که چقدر خوشحالم دارم می رم به جماران

دارم می رم حرم امام عزیز

خدایا نمی دونید چه خوشحالم که دارم می رم جایی که قراره رهبر گران قدر هم بیایند

یعنی اونو می بینم باورم نمی شه دارم می رم رهبرو ببینم

 

 

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 10:44 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

به نام خدا

چند مدت پیش در مورد رفتار مسولین با مردم رودبار جنوب در پست جوان دیروز براتون نوشتم دوست نداشتم بیان کنم که کدام ادارات چنین کار زننده ای را انجام می دادند اتفاقاتی افتاد که دیگر بر هر رودبارجنوبی غیرتمندی واجب شد اقدام کند

 متاسفانه چندی پیش که بحث باز کردن حساب های یارانه ای اتفاق افتاد واز انجا که بانک های رودبار پس از چندین سال که رودبار شهرستان شده اما هنوز مستقل نشده اندو از شعب کهنوج تغذیه می شوند

بانک ملی رودبارجنوب که به خاطر حساب های مددجویان کمیته امداد وبهزیستی وهمچنین کارمندان اداراتی چون آموزش وپرورش همیشه خدا شلوغ است.امروزه سردم دار بی احترامی به مردم رودبارجنوب شده است

هیچ وقت چیزی بیان نمی کردیم تا شاید خدای ناکرده به پرسنل بانک بی احترامی شده باشد

اما پرسنل بانک پس از انجام کاری شرم ناک شمشیر را مخالفت با شرع وقانون از رو بستند

همون جور که گفتم به خاطر باز کردن حساب بانک ملی حسابی شلوغ شده بود وبانکی های محترم که با تاخیر های ساعتی وتعطیل کردن خیلی زود برجمعیت مردم پشت در های بسته می افزایند .در این شرایط به جای اضافه کار کردن وخدمت به مردم فقیر (از نظر مالی)اقدام به افعال قبیح وخلاف شرع وقانون می کنند

 همان طور که می دانید فیلم برداری در بانکها ممنوع می باشد فیلم بر داری از زنها ودختران مردم بدون اجازه حرام می باشد مسولین بانک به جای این که الگویی برای مردم باشند در مقابل شرع وعرف می ایستند البته شاید ان قدر بی سوادند که کار خلاف عرف را نمی شناسند

در یک فعل زننده یکی از کارمندان در باز می کند و به مانند کسی که دشمن به تعقیبش باشد فرار می کند وسایر کارمندان با گوشیها (این وسایل امتحان) از ورود وهجوم مردم به داخل بانک وهم چنین از لخت شدن موی سر زنها فیلم گرفته ودر فیس بوک وابسته به اجانب به اشتراک گذاری می گذارند ویا به تلویزیون های مخالف به نظام می فرستند واز این فیلم ها چماقی درست می کنند تا با دست اجانب برسر نظام بکوبند

از قدیم الایام گفته اند هر چه بگندد نمکش می زنند وایاز آن دم که بگندد نمک

کارمندان ما که باید الگو در پیروی از ولایت فقیه باشند با اعمال نسنجیده شون نه تنها یاری نمی کنند ......

واذا لقو الذین امنو قالو آمنا واذا خلو الی شیاطینهم قالو انا معکم انما نحن مستهزءون الله یستهزی بهم ویمدهم فی طغیانهم یعمهون(بقره15)

حرف من این است این جا رودبارجنوب است سرزمین پاکی ها وسادگی ها هر کس نمی تواند با فرهنگ ما رودباری ها کنار بیاید راه باز وجاده دراز.......

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 21:26 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]

به نام خدا

این روزها قصه عطش وتشنگی بر لب های خشکیده خیلی از مردم ما جاریست این روزها شاگردانم خسته تر از روز های قبل هستند

این روزها حرف از بطری ودبه ولیوان وآبه آخ ای خدا یه ذره از اون پولهایی که خرج تیم های بی حاصل فوتبال می کنند را بدن تا شاگردای من کمتر خسته بشن خدایا میشه یه کاری کنی؟

نمی خوام سوال کنم که حضرت رسول (ص) تیم فوتبال داشتند یانه؟

نمی خوام سوال کنم حضرت علی پول بیت المال رو خرج فوتبال می کرد یا نه؟

سوال من اینه خداییش این همه مد لباس و موهای عجیب وغریب را جوانهای ما از کجا یاد می گیرند؟

خدایش چه حرکات زشت وزننده ای از بعضی فوتبالیون سر می زنه ؟

کجایند عاشقان پارس و آرش وسورنا و......

اما بازم برید خرج این فوتبالیست ها کنید مردم ما هم بمیرند به درک.......

می دونید دختر اول دبستانی باید شش الی هفت کیلومتر پیاده برود تا به اب شیرین برسد وبرای پدر ومادر کشاورز و چوپانش آب بیارد

نمی دونی!!!!!!!!!!!!

می دونی توی راه یه دختر بچه اگه سگی بهش حمله کنه یعنی چه؟

می دونی ؟

می دونی پای تاول زده یعنی چه؟

می دونی به زمین خوردن از روی الاغ برای یه دختر نه ده ساله یعنی چه؟

بازم تو زمین فوتبال به هم فحش بدید !!!!!!!!!!1

بازم اصحاب رسانه برید ساعت ها و میلونها خرج نمایش فوتبال دو تیم اجنبی کنید

برادر فیلم اینجاست !!!!!!!!!

بازی اینجاست!!!!!!

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 ] [ 21:15 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]



[ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 ] [ 21:45 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
به نام خدا

سلام

از همه دوستانی که در این چند مدت به وبلاگ من سر می زدند تشکر می کنم

راستش چند مدتی بود که در گیر کار خودم بودم  تلاش می کردم تا کار وبار خودمو سروسامان بدهم دائما در حال جمع اوری بودم  شاید به ظاهر اما یه جورایی به گدایی رفته بودم .کجا وچطورش بماند!!!!     در این چن د مدت فرصت نکردم به نظرات دوستان م پاسخ بدهم  حتی فرصت نشد به وبلاگ رفقا سر بزنم  بابت این کوتاهی از همه عذر خواهی می کنم

 

در حقیقت این چند مدت فرصتی خوبی بود تا بیشتر فکر کنم  به چیزهایی که در جامعه فراگیرند بیشتر فکر می کردم  از چرنده گرفته تا پرنده از خزنده تا دونده وبیشتر از همه از خورنده تا برنده  ......... بیشتر از همه به خودم وبه بی سوادی و جهل وخودم  به خطاهای انجام داده که از حد شمارش به درند  اگه ریا نباشه یه ذره هم به غربت ائمه (ع) فکر کردم که ظاهرا مرید بیشماری دارند ولی در حقیقت تنهایند به این فکر می کردم که اگر همزمان با علی (ع) بودم در کدام جبهه بودم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون  هر چه دو دوتا چارتا می کنم می بینم در جبهه علی بودن واقعا مرد می خواهد مردانی چون طرماح ابن عدی .ابن سکریت.میثم تمارو.....ولی تو این چند مدت هر زمان به فکر فرو می رفتم یه سوال به سراغم می آمد .اگر حضرت علی (ع) وحضرت زهرا (س)همزمان با ما بودند آیا باز هم پهلوی زهرا می شکست ؟ به جامعه و روزگار نگاه می کنم می بینم اگر حضرت علی وزهرا(س) همزمان با ما بودند نه تنها پهلوی حضرت زهرا می شکست بلکه علی و اولادش هم در همان شب به شهادت می رسیدند اصلا همان شب  ریشه علوی ونبوی را (پناه برخدا) از ریشه می زدیم  خلاصه زاییده تفکر یه بی سواد به این جا ختم نمی شود یادم آمد که پسر زهرا وعلی(ع) هنوز زنده است پس چرا نمی آید؟ جوابش را از یک بی سواد بشنویید البته تفکر من این است که علت نیامدن حضرت مهدی (عج) من و تو ما وشما هستیم

پست ها ومسولیت ها ما را طلحه وزبیری ساخته به مراتب از طلحه وزبیر عهد قدیم قوی تر  مجهز به انواع سلاح ومهمات به روز دنیا از رسانه ها گرفته تا سایر ابزار

دعا کنید این جور نباشد!!!!!!۱۱۱

ای سوی تو عالم نگران .ادرکنا

شد دوری تو به ما گران ادرکنا

طغیان ستم گذشت از حد مهدی

ای ریشه کن ستمگران ادرکنا

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:30 ] [ مهدی بهرامی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به همه اونایی که بی منت به وبلاگ ما سر می زنند ومطلبی تحت عنوان نظر برای ما می گذارند
اینجا برای تخریب هیچ شخصیتی راه اندازی نشده ، اما می خواهیم بگویم ما هم هستیم!
اینجا حاصل رنج هایی است که می بینیم!
اینجا دنیای رنج ماست درپی شادی در دنیای ما نباش!
اینجا سر زمین قصه های رودباره ، همان قصه های شهید آوینی که هنوز کاملا قصه نشده اند وبوی حقیقت می دهند!
اینجا را ببین و سعی کن باور نکنی! چون سخت است!
خانه مجازی ما بوی سیاست ندارد!
در اینجا دنبال دوست نگرد!
مهمون ما شدی ازمهمون نوازی خبری نیست!(هر چند مهمان نوازیم)
این خانه خانه جهل است پس تو ای عالم خرده مگیر!
جاهلیم و وقت عالم شدن نیست پس اصرار مکن!
خانه ما نگهبانی ندارد پس رفت وآمد ازاد ومباح است!
خانه ما گلی است پس به عنوان تکیه گاه استفاده نکن و صد البته پناه گاه!
خانه ما قبر ماست پس ازخراب شدنش ملالی نیست!
سرگردانی وحیرانی کار ماست!پس غصه اتلاف وقت ما را نخورید!
خلاصه بگویم
«خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید»
www.roodbari.ir
برچسب‌ها وب
امکانات وب
?