|
اهل"رودبارجنوبم" به قول آوینی "شهرم شبیه قصه ها"
|
پا می زدو بقیه هم پشت سرش می دویدند انگار براشون لذت زیادی داشت که من درک نمی کردم ! برای یک لحظه دلم به شدت می خواست یکی از اونا بودم مثل اونا، این قدر می دویدم تا خسته گوشه ای می افتادم ! درسته برای این فراموش شدگان جامعه اسلامی ما،داشتن یک چرخ اوج آرزوهاست! مدرسه ومهد کودک و......مال اهلش! راستی چه می شد ما هم برای چرخوندن چرخ هم نوعانمون مثل این بچه ها می دویدیم !؟ چه می شد با وجود خوردن به زمین باز می خندیدیم ودوباره شروع می کردیم ! [ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 14:39 ] [ جهادگر رودباری ]
[ ]
سراسر شهر را پوستر های بزرگی گرفته بود با عنوان؛"نمایشگاه بزرگ صنایع دستی استانها" ماهم به رسم عادت و اجبار اهل خانه راهی نمایشگاه شدیم به شدت شلوغ ، وجوان هایی که شغلشان تماشاگری بود دائما در حال پرسه زدن! وکودکان وفرزندانی که دست والدین را گرفته ،برای بازدید آورده بودند! کنار درب ورودی، اولین غرفه، غرفه محصولات سمعی وبصری بود که اکثرا فیلم های تولیدی استان های خارج از مملکت بود! وبازی های 18+و21+و.... غرفه کناریش،غرفه عرضه لباسها وپارچه های استان چین خودمون بود وکناریش وکناریش وکناریش و.... چه جالب بود برام که توی بنرهای تبلیغاتی شهر نوشته بود این نمایشگاه با همکاری فرمانداری وامور اصناف برپا شده است!
برچسبها: نمایشگاه صنایع دستی استانها, رودبار جنوب, فرمانداری رودبار جنوب [ سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 8:48 ] [ جهادگر رودباری ]
[ ]
یادش به خیر اون قدیم قدیما، می گفتند مرد سرش برود، قولش نمی رود! تو کتابا می خوندیم، دروغگو دشمن خداست! بابام می گفت: خدا یکیست، حرف مرد هم یکیست! وی الان ماشالله برعکس شده! گاهی اوقات شخصی یا شخصیتی میره تو روستا یا مدرسه ویا مسجد که خونه خداست ویا.....قولی یا قول هایی میده. اما یک روز بعدش ازش بپرسی آقا ببخشید این چه قولی بود به مردم دادی؟ سریع می گه یادم نیست ، کدوم یکی روستا؟ کدوم یکی سخنرانی؟ قول های زیادی دادم، کدوم یکیشونو می گی؟ مثلا همون که قول دادی ....بشی جادشونو درست می کنی ؟ میگه اولا ای بابا تا اون وقت که مرده که زنده؟ شاد تو انتخابات ما رای نیاوردیم وما رفتیم! درثانی پس من برم پشت تریبون روزه بخونم! خوب باید قول بدم! تا رای بیاریم! اصلا تو چکاره ای که برای من تعیین تکلیف می کنی؟ ببینم تو خودت سرتاپا مشکلی اون وقت به من گیر می دی؟ منافق! بابا این کارا چیه؟ نمی گید همه یاد می گیرن!؟ مثلا قول می دن تو 10ماه شمسی بیمارستان رودبارو تموم کنند 10ماهشون میشه 10سال! یا قول می دن .... نه مثل این که من دلم کتک می خواد!
[ شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 15:26 ] [ جهادگر رودباری ]
[ ]
راستش از بس گفتم ونشنیدند دیدمو وندیدند!گفتند ونکردند! خودمو زدم به بی خیالی خسته شدم ! منم آدمم یا باید بی خیال نوشتن بشم یا باید کاری کنم!که زود می گن ..... این روزها می نویسم اما برای خود،گاهی روی یه تکه کاغذ و می دمش دست باد،گاهی هم یه بیچاره تر ازخودمو پیدا می کنم و براش درد دل می کنم راستی دوستای دیگه هم وضع بهتر از منی ندارن اصلا شی خبر شده اینجا؟ باشه سعی می کنم بهتر از این بشم!
[ جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ ] [ 21:3 ] [ جهادگر رودباری ]
[ ]
|
|
| [ طراحي : وبلاگ اسکين ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |