اهل"رودبارجنوبم"
به قول آوینی "شهرم شبیه قصه ها"
قالب وبلاگ
دسته با تعداد کمی حرکت کرد!

همه به صورت ها وسرها وشانه ها گل مالیدند!

پس از سینه زدن وراهپیمایی به مسجد رسیدیم همه اونجا جمع شدیم وسینه زدیم!


واحد زدیم !

سینه زدیم!

تا این که وقت نماز شد!

اینو دوست ندارم بگم!!

اما آروم می گم شما هم نشنیده بگیرید!

مواظب باشید به گوش امام زمان نرسه !!!!

آخه آبروی ما بچه شیعه ها میره!

""""پیرمردها یی آمده بودند نماز که حتی وضو گرفتن و بسم الله گفتن بلد نبودند"""""

بعدشم ذکر مصیبت!!!!!!

فلسفه شهادت امام حسین چه بود؟؟

مگه اونایی که مقابل امام حسین ایستادند کافر بودند؟

آماده برای رفتن به بیرون وخوردن نهارر...

صبر کنید کفشامو بپوشم............

آقا امام حسین ممنونم آقا!!!!!

ممنون!!! تشکر بابت این که حدود هزار واندی سال از شهادت می گذره اما ما فقرا بر سفره تو می نشینیم


[ سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 23:2 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

یه داستان آوردم بخون ببین اگه شهرتون این جوری بود چکار میکردی ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یکی بود یکی نبود شهری بود که به قول من نویسنده  اسمش تفاخر آباد بود . این شهر ...!!! (نمی شه بگی شهر شهرستان براش بهتره) مربوط به همین عصر و زمان که جزو مناطق محروم هم بود ...................

داستان از این جا شروع میشه که جعفر ساعت 8  شب از خونشون میره بیرون که بره پیش دوستش سلمان ،که یه 15دقیقه همدیگر رو ببینن . بعد از این که کار جعفر تموم شد ،داشت بر می گشت سر بلوار خونشون بود که یه ماشین پژو باسرعت از کنارش رد شد ( یه کم داشت بزنه بهش) که یه چند متر جلوتر رفت دستی کشید و ماشین 120 درجه چرخید (جالب این جا بود که پلاک هم نداشت ) جعفر اعصابش خورد شد .

دید که ماشین گشت کلانتری از جلو میاد (دستی کشیدن پژو  رو دیده بود ) اومد کنار پژو وایستاد. جعفر هم موند تا ببینه آخر عاقبتش چه میشه ..یه چیزایی به گوشش خورد که چرا ماشینت پلاک نداره ، چرا دستی می کشی و... از این حرفا

سوال؟

راستی حرکات نمایشی در آوردن توی شهر جریمه اش چیه ؟؟؟ اون هم وقتی که ماشینی پلاک نداشته با شه!!!!!!!  فکر میکنم جریمه نقدی داره بعدش هم برو توی پارکینگ بای بای .......

همون جور که جعفر وایستاده بود شنید که دارن به هم وعده  وعید میدن ...باشه پنجشنبه بیای منتظرم ها .... ( خبری از زیر میزی بود یا نبود !!!!!!!!!!!)

بعد از کلی خوش وبش کردن و خندیدن آقایون زحمت کش نیروی انتظامی !!! تشویقش کردن که یه دستی دیگه جلوی خودشون بکشه .....تا باهم بخندن و کیف کنن....  راننده پژو قبول کرد و رفت یه کم جلوتر یه دستی کشید این بار ماشین دور خودش 360 درجه چرخید ..

خیلی جالب بود   نه؟؟؟

( در عوضی که مردم را باز بدارن از این کارا تشویقشون میکنن . مگه دیگه دنیایی هم مونده . فکر نمیکردن اگه بچه ای چیزی اون جا بود چه اتفاقی براش می افتاد .... وای خدااااااااااا برس به داد مردم )

حالا جالب تر هم میشه !!!!!

یک صحنه خیلی زیبا هم جعفر دید که ماشین سایپا (گازوئیل کش ) از پشت سر ماشین بر و بچ  نیرو انتظامی  مثل فشنگ رد شد .. ( اصغر با خودش گفت یا سایپا رو ندیدن یا اگه هم دیدن کاری به کارش ندارن چون دارن  فیلم سینمایی اکشن نگاه میکنن) 

جعفر با دیدن این صحنه ها خیلی نارا حت شد خودش تصمیم گرفت که بره در نیرو انتطامی بگه این چه وضعیه ..

رفت اونجا افسر نگهبان اومد ماجرا  رو  بهش گفت  .. افسر نگهبان هم در جوابش به جعفر گفت : حتما اشتباه شنیدی یا دیدی جعفر هم گفت نه من  درست دیدم ... خلاصه کلی با هم کلنجار رفتن افسر نهگبان قبول نکرد ..

جعفر گفت چرا جلوی این سایپا ها رو نمیگیرین ( گازوئیل کش ها ) اونقدر توی شهر تند میرن که عزرائیل هم بهشون نمیرسه  افسر نگهبان گفت : چند تا شونو بگیریم  چیکارشون کنیم ، جعفر هم گفت  " اگر ترسی داشتن از رجب کلاهشون نمی گذاشتن یک وجب " 

بعد از این که جعفر این حرف روگفت افسره به خودش اومد و این چنین گقت :

بابا ولشون کن این بد بختا که نون خوردن ندارن اگه گازو ئیل نکشن پس چی بخورن  کشاورزی میکنن آخرش توش میمونن

جعفر :  خوب پدر بیامرز وقتی شما ها یکی رو میگیرین  صد تا رو نمیگیرین  اینا هم ترسی ندارن  از شما می یان از تو شهر رد میشن با چنین سر عتی بزنن  زیر کسی  یا تصادف کنن با ماشینی  اون  وقت چی ؟؟؟

خوب شما ها کاری به کارشون نداشته با شید تا با این وضع اون هم از مرکز شهر رد نشن تا خدای ناکرده...زبونم لال اتفاقی...    

 

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم قصه ما دروغ نبود

 

[ چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 19:43 ] [ ملامحمد ] [ ]

وقتی بچه بودیم هر وقت علم گردون ها رو می دیدیم متوجه می شدیم که  محرم آمده است.... تعدادشون زیاد بود یادمه یه گروهی از آنها، هر سال که روستای ما می آمدند یک ظهر خونه ما می مو ندند

تا صدای علم گردون ها بلند می شد سراسیمه از خونه بیرون می دویدیم ودنبال آنها راه می افتادیم

علم گردون ها جلوی هر خونه ای چند دقیقه نوحه خوانی می کردند

در حرم آب روان از بهر طفلان می برم

این امانت را کنون با چشم گریان می برم

در حرم آب روان با جان برابر آمده

.................

 صاحب خونه در حد توانش چیزی به علم گردون های می داد مثلا:چند حبه قند،مقداری چای،روغن،پول و.....

سپس در حال نوحه خوندن به جلوی خونه بعدی می رفتند

ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم سقای طفلانم

برخیز وبر پا دار علم ای جان جانانم سقای طفلانم

....................

امروز بعد از مدتها صدای علم گردون ها رو شنیدم بی اختیار از خونه بیرون جستم، دیدم نه!!!!!!!!!!! هجمه فرهنگی رو این ها هم تاثیر خودشو گذاشته! تعدادشون کم شده !نوحه ها شون جدید شده! علمشون هم جدید شده!.....

این بار باز بچه ها اونها  رو می دیدند ولی تقریبا بی تفاوت بودند......

[ یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 14:6 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

یک شب از شب های محرم عباس آباد!

ساعت 7 شب، بچه ها تو مسجد صاحب الزمان روستا جمع شده اند (مسجد روستا سقف نداره، وهمچنین درب وپنجره !که به همت زنان روستا وچند نفر از اهالی اهل دل،! گونی های خالی کود و....را به هم دوخته وسقف ودرب وپنجره ای ازجنس گونی ساخته اند)

خلاصه ....

دعای کمیل را شروع کردیم، هرچند حاج آقا نبود آخه رفته بود توی روستای کناری برای روضه خونی !

شیخ کمال(بهنام) که زحمت کشیده وتک لامپ کم مصرف  مسجد را به سقف آویزون کرده بود ،شروع کرد به خوندن دعای کمیل ،انگار باد هم منتظر ما بود! همزمان با دعای کمیل شروع به وزیدن کرد!

ولامپ مسجد هم همزمان با سقف مسجد بالا وپایین می رفت! دعای کمیل که تموم شد شروع کردیم به نوحه خوانی ! نوحه حضرت رقیه .....

عجب رسمیه رسم زمونه                    دختر سلطان کنج ویرونه

صداش گرفته بس ناله کرده                 پاهای کوچولوش آبله کرده

لامپ خاموش شد!

از بس بالا وپایین رفته بود ...شکست

بوق بلند بلندگو که قدیمی بود هم از کار افتاد باد اونو......

مسجد تاریک وفقط صدای باد.....

مسجد بی سقف واونم بی درب وپنجره ...مداح را وسوسه کرد تا با احساساتمون بازی کنه !

همزمان با زوزه ی  باد روضه سه ساله امام حسین رو شروع کرد اون قدر ناله های زن وبچه ها بالا رفت که  ناله های باد درمیان آنها گم شد

بهنام هم دائما با چشمون گریان درتلاش بود مسجد رو روشن کنه ....

اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم

مسجد روشن شد دوسه تا از بچه های خردسال از ترس تاریکی وسرما در کاپشن پدرشان مخفی شده بودند هم آنجا خوابشان برده بود

 

 

 

[ جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 6:21 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]

باسمه تعالی

نه این آغاز و نه پایان داستان ماست!

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود:خدا تصمیم کرفت برای جانشینی خودش موجودی رو خلق کنه که از فرشته ها که هزاران سال بود  خدا رو عبادت می کردند برتر و افضل تر باشه ،فرشته ها اعتراض کردند و گفتند خداوندا می خوای نسلی رو خلق کنی که فساد رو ترویج بده و خونریزی به پا کنه و اونا حق همدیگه رو بخورن؟ خداوند هم فرمود که ای ملائک، ما چیزی میدانیم که شما نمی دانید پس سجده کنید  و فرشتگان سجده کردند بر                 آدم  ابو البشر،پس از آن گناهان آدم از خوردن میوه ممنوعه آغاز شد و آدم از بهشت به زمین تبعید شد و پس از آن...

تا سرنوشت به ما رسیده و قوم و قبیله و شهر و کشور و زمین ما ولی انسانها از سرنوشت پدرشان عبرت نگرفتند و هنوز که هنوزه به کاراشون ادامه می دن،چه با قتل و خونریزی و چه با حق همدیگه رو پایمال  کردن و ضعیف کشی و حق مظلوم رو لگد کوب کردن،به من ربطی نداره که چرا بعضی ها پولشون از پارو بالا می ره  و بعضی ها شام شب ندارن،به من ربطی نداره که چرا  بعضی ها برج می سازن و بعضی ها صدقه سری،توی خونه های مسکن مهر زندگی می کنن اصلا"به ما چه بعضی میلیاردها میلیارد و هزاران میلیارد وام میگیرن و بعضی ها برای هر 3میلیون یه ضامن باید داشته باشن (راستی برای هزار میلیارد چند تا ضامن می خوان؟خدا وکیلی تو کدوم مدرسه به ما یاد دادن هزار میلیارد چطوری نوشته می شه؟اصلا"همچین عددی چقد میشه؟)بی خیال.........این بحثا دگه قدیمی شده  همونطور که انسانیت قدیمی و دمده شده همونطور که آرمانهای انقلابی و اسلامی مون قدیمی شده همونطور که هیچکی حتی برای مرگ همسایه اش تره هم خورد نمی کنه .

وای...وای...وای...

به قول حافظ که میگه:

گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد

وای اگر از پس امروز بود فردایی

یه کم که بیشتر فک میکنم می بینم چه خوش خیالم که انتظار دارم همه چیز تغییر کنه.وقتی که شعار انسان شده:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

واقعا"ما داریم چکار میکنیم؟بازی؟جنگ؟مسابقه؟زندگی؟یا اصلا"کلا" اندر خم یک         کوچه ایم ؟

به نظر بنده ما در بازی هستیم که بازیگردانان آن و فیلمنامه نویسان آن،سرنوشت ما را هر طور که دلشان بخواهد و به صلاحشان باشد رقم می زنند فقط با ..قلم..و فقط با پست و مقام خودشان ما همه، مهره های این بازی هستیم،بازی گردانان با هم مسابقه میدهند بر سر زندگی مهره ها و می جنگند برسرتصاحب حق آنها در این وسط مهره ها میشکنند له می شوند از بازی خارج میشوند اما بازی گردانان سرجایشان  باقی می مانند و به سرنوشت بازیچه ها می خندند .

جاتون خالی،در شهر ما رودبار جنوب هم همچین بازی پر هیجان و اضطرابی داره انجام     می شه چند تا بازیکن و هزاران مهره. اما سرنوشت این هزاران مهره به دست همون چند تا بازیکنه.بازی ما کاملا"مثل صفحه شطرنجه،هم شاه داره  هم سرباز ،درسته ضریب نفوذ شاه بیشتره و زور وزیر زیادتره ،ولی بازم امکان کیش و مات وجود داره اما امان از سربازای بی دفاع و مظلوم که همه جا سپر بلای بازیکن و شاهشون هستند ولی همیشه آماج تیر های بدبختی و فلاکت و فقر هستند همیشه تو سری خور اونائی که امید به اونا بستن هستند هرچند باید به اون بازیکنایی که هیچکدومشون به جز برد خودشون دیگه هیچی براشون مهم نیست گفت که این سربازا اگه به پایان خط برسن،میشن وزیرایی که می تونن تمام صفحه بازی رو تحت سیطره خودشون در بیارن پس ای بازیکنایی که بازی خودتونو خوب بلدین یادتون باشه دنیا محدود به همین یک صفحه بازی نیست که مهره هارو بازی بدین.

برگردیم به اول داستان واقعا"علی رغم اینکه میدونیم خداوند پاک و منزه و عاری از هر خبط و خطائی است چرا انسان رو آفریده؟

 

[ سه شنبه هشتم آذر ۱۳۹۰ ] [ 14:8 ] [ مجاهد رودباری ] [ ]

بخشنامه دارم قطع می کنم هیچ کس هم هیچ ....... نمی خورد!!!

این بود فریاد رئیس اداره برق رودبار در مقابل شورای روستای حیدر آباد!!!!!

شورای روستا:اگه بخشنامه دارید اشکال نداره فقط یه زحمت بکشید نسخه ای از این بخشنامه تون را بدید به من تا به مردم نشان بدهم .....

آقای رئیس:من به تو که سهله به بزرگتر از تو نشون نمی دم چه برسه به تو

ساعت 2نصف شب است روستا در آرامش کامل به سر می برد به جز صدای زوزه  شغالها صدایی به گوش نمی رسد کودکان گرم در آغوش مادرانشان به خوابند

ناگهان همه جا تاریک می شود تاریک تاریک

صدای گریه کودکان از گوشه وکنار روستا بلند می شود اهالی فکر می کنند کما فی السابق به خاطر افت ولتاژ خاموشی زده اند

اما صبح که می شود تیرهای برق خبر از شبیخون ماموران اداره برق می دهند

شبیخونی سراسری که نه تنها برق روستای حیدر اباد (که در یک کیلومتری مرکزبخش  شهرستان رودبار قرار دارد) بلکه برق تمام روستاهای حوالی را قطع نموده است

مردم به سراغ شورا وریش سفید روستا می آیند وعلت را جویا می شوند ....شورا از انها مهلت می گیرد تا ساعتی دیگر خبرتان می کنم

اما ظهر شدوعصر شد خبری از برق نشد

شورای بیچاره که شرمنده مردم بود از خجالت به روستا نمی آمد اما از رفتار غیر انسانی وغیر مسلمانی رئیس اداره برق وپرسنل به شدت می نالید وبا من درد دل می کرد

من هم بعد از این که با من خداحافظی کرد ورفت به رئیس اداره برق تماس گرفتم وعلت را جویا گردیدم ایشان فرمودند 95درصد مردم برق غیر مجاز دارند و5درصد مردم برق مجاز که بدهکارند

آخه مسلمان.................چه بگویم که نگفتنم بهتر است  حرف ناراست از زبان مسئولین شنیدن سخت است

[ پنجشنبه سوم آذر ۱۳۹۰ ] [ 9:29 ] [ جهادگر رودباری ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به همه اونایی که بی منت به وبلاگ ما سر می زنند ومطلبی تحت عنوان نظر برای ما می گذارند
اینجا برای تخریب هیچ شخصیتی راه اندازی نشده ، اما می خواهیم بگویم ما هم هستیم!
اینجا حاصل رنج هایی است که می بینیم!
اینجا دنیای رنج ماست درپی شادی در دنیای ما نباش!
اینجا سر زمین قصه های رودباره ، همان قصه های شهید آوینی که هنوز کاملا قصه نشده اند وبوی حقیقت می دهند!
اینجا را ببین و سعی کن باور نکنی! چون سخت است!
خانه مجازی ما بوی سیاست ندارد!
در اینجا دنبال دوست نگرد!
مهمون ما شدی ازمهمون نوازی خبری نیست!(هر چند مهمان نوازیم)
این خانه خانه جهل است پس تو ای عالم خرده مگیر!
جاهلیم و وقت عالم شدن نیست پس اصرار مکن!
خانه ما نگهبانی ندارد پس رفت وآمد ازاد ومباح است!
خانه ما گلی است پس به عنوان تکیه گاه استفاده نکن و صد البته پناه گاه!
خانه ما قبر ماست پس  ازخراب شدنش ملالی نیست!
سرگردانی وحیرانی کار ماست!پس غصه اتلاف وقت ما را نخورید!
خلاصه بگویم
«خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید»
www.roodbari.ir
برچسب‌ها وب
امکانات وب
?