|
اهل"رودبارجنوبم" به قول آوینی "شهرم شبیه قصه ها"
|
یک شب از شب های محرم عباس آباد! ساعت 7 شب، بچه ها تو مسجد صاحب الزمان روستا جمع شده اند (مسجد روستا سقف نداره، وهمچنین درب وپنجره !که به همت زنان روستا وچند نفر از اهالی اهل دل،! گونی های خالی کود و....را به هم دوخته وسقف ودرب وپنجره ای ازجنس گونی ساخته اند)
خلاصه .... دعای کمیل را شروع کردیم، هرچند حاج آقا نبود آخه رفته بود توی روستای کناری برای روضه خونی ! شیخ کمال(بهنام) که زحمت کشیده وتک لامپ کم مصرف مسجد را به سقف آویزون کرده بود ،شروع کرد به خوندن دعای کمیل ،انگار باد هم منتظر ما بود! همزمان با دعای کمیل شروع به وزیدن کرد! ولامپ مسجد هم همزمان با سقف مسجد بالا وپایین می رفت! دعای کمیل که تموم شد شروع کردیم به نوحه خوانی ! نوحه حضرت رقیه ..... عجب رسمیه رسم زمونه دختر سلطان کنج ویرونه صداش گرفته بس ناله کرده پاهای کوچولوش آبله کرده لامپ خاموش شد! از بس بالا وپایین رفته بود ...شکست بوق بلند بلندگو که قدیمی بود هم از کار افتاد باد اونو...... مسجد تاریک وفقط صدای باد..... مسجد بی سقف واونم بی درب وپنجره ...مداح را وسوسه کرد تا با احساساتمون بازی کنه ! همزمان با زوزه ی باد روضه سه ساله امام حسین رو شروع کرد اون قدر ناله های زن وبچه ها بالا رفت که ناله های باد درمیان آنها گم شد بهنام هم دائما با چشمون گریان درتلاش بود مسجد رو روشن کنه .... اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم مسجد روشن شد دوسه تا از بچه های خردسال از ترس تاریکی وسرما در کاپشن پدرشان مخفی شده بودند هم آنجا خوابشان برده بود
[ جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 6:21 ] [ جهادگر رودباری ]
[ ]
|
|
| [ طراحي : وبلاگ اسکين ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |