اهل"رودبارجنوبم"
به قول آوینی "شهرم شبیه قصه ها"
قالب وبلاگ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره       یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان


[ یکشنبه هجدهم دی ۱۳۹۰ ] [ 15:28 ] [ ملامحمد ] [ ]

یه داستان آوردم بخون ببین اگه شهرتون این جوری بود چکار میکردی ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یکی بود یکی نبود شهری بود که به قول من نویسنده  اسمش تفاخر آباد بود . این شهر ...!!! (نمی شه بگی شهر شهرستان براش بهتره) مربوط به همین عصر و زمان که جزو مناطق محروم هم بود ...................

داستان از این جا شروع میشه که جعفر ساعت 8  شب از خونشون میره بیرون که بره پیش دوستش سلمان ،که یه 15دقیقه همدیگر رو ببینن . بعد از این که کار جعفر تموم شد ،داشت بر می گشت سر بلوار خونشون بود که یه ماشین پژو باسرعت از کنارش رد شد ( یه کم داشت بزنه بهش) که یه چند متر جلوتر رفت دستی کشید و ماشین 120 درجه چرخید (جالب این جا بود که پلاک هم نداشت ) جعفر اعصابش خورد شد .

دید که ماشین گشت کلانتری از جلو میاد (دستی کشیدن پژو  رو دیده بود ) اومد کنار پژو وایستاد. جعفر هم موند تا ببینه آخر عاقبتش چه میشه ..یه چیزایی به گوشش خورد که چرا ماشینت پلاک نداره ، چرا دستی می کشی و... از این حرفا

سوال؟

راستی حرکات نمایشی در آوردن توی شهر جریمه اش چیه ؟؟؟ اون هم وقتی که ماشینی پلاک نداشته با شه!!!!!!!  فکر میکنم جریمه نقدی داره بعدش هم برو توی پارکینگ بای بای .......

همون جور که جعفر وایستاده بود شنید که دارن به هم وعده  وعید میدن ...باشه پنجشنبه بیای منتظرم ها .... ( خبری از زیر میزی بود یا نبود !!!!!!!!!!!)

بعد از کلی خوش وبش کردن و خندیدن آقایون زحمت کش نیروی انتظامی !!! تشویقش کردن که یه دستی دیگه جلوی خودشون بکشه .....تا باهم بخندن و کیف کنن....  راننده پژو قبول کرد و رفت یه کم جلوتر یه دستی کشید این بار ماشین دور خودش 360 درجه چرخید ..

خیلی جالب بود   نه؟؟؟

( در عوضی که مردم را باز بدارن از این کارا تشویقشون میکنن . مگه دیگه دنیایی هم مونده . فکر نمیکردن اگه بچه ای چیزی اون جا بود چه اتفاقی براش می افتاد .... وای خدااااااااااا برس به داد مردم )

حالا جالب تر هم میشه !!!!!

یک صحنه خیلی زیبا هم جعفر دید که ماشین سایپا (گازوئیل کش ) از پشت سر ماشین بر و بچ  نیرو انتظامی  مثل فشنگ رد شد .. ( اصغر با خودش گفت یا سایپا رو ندیدن یا اگه هم دیدن کاری به کارش ندارن چون دارن  فیلم سینمایی اکشن نگاه میکنن) 

جعفر با دیدن این صحنه ها خیلی نارا حت شد خودش تصمیم گرفت که بره در نیرو انتطامی بگه این چه وضعیه ..

رفت اونجا افسر نگهبان اومد ماجرا  رو  بهش گفت  .. افسر نگهبان هم در جوابش به جعفر گفت : حتما اشتباه شنیدی یا دیدی جعفر هم گفت نه من  درست دیدم ... خلاصه کلی با هم کلنجار رفتن افسر نهگبان قبول نکرد ..

جعفر گفت چرا جلوی این سایپا ها رو نمیگیرین ( گازوئیل کش ها ) اونقدر توی شهر تند میرن که عزرائیل هم بهشون نمیرسه  افسر نگهبان گفت : چند تا شونو بگیریم  چیکارشون کنیم ، جعفر هم گفت  " اگر ترسی داشتن از رجب کلاهشون نمی گذاشتن یک وجب " 

بعد از این که جعفر این حرف روگفت افسره به خودش اومد و این چنین گقت :

بابا ولشون کن این بد بختا که نون خوردن ندارن اگه گازو ئیل نکشن پس چی بخورن  کشاورزی میکنن آخرش توش میمونن

جعفر :  خوب پدر بیامرز وقتی شما ها یکی رو میگیرین  صد تا رو نمیگیرین  اینا هم ترسی ندارن  از شما می یان از تو شهر رد میشن با چنین سر عتی بزنن  زیر کسی  یا تصادف کنن با ماشینی  اون  وقت چی ؟؟؟

خوب شما ها کاری به کارشون نداشته با شید تا با این وضع اون هم از مرکز شهر رد نشن تا خدای ناکرده...زبونم لال اتفاقی...    

 

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم قصه ما دروغ نبود

 

[ چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ ] [ 19:43 ] [ ملامحمد ] [ ]

  ماجرای آمدن بی خبر خاله شادونه به رودبار

 

صبح  جمعه برای راهپیمای از خونه رفتم به مدرسه بچه ها می گفتن خبر داری گفتم چی رو جوابم دادند امشب قراره خاله شادونه بیاد تو پارک من که باورم نشد .

به اونا گفتم  بابا اگه این خاله بخواد بیاد از یک هفته قبل نه یک ماه قبل خبر میدادن کلی پوستر و  بنر، تبلیغات تو سطح شهر اداره جات و... میزدن.

خلاصه ما که باورمون نشد!!!

بعد از راهپیمایی رفتیم مسجد جامع به بچه ها گفتم اگه خبری باشه همه چیز این جا معلوم میشه!!!

ولی هیچ خبری نبود  و  نیست....

بعد از مراسمات اومدیم خونه شب بود به من زنگ زدن گفتن پاشو بیا اون دوربینتوبردار که خاله شادونه اومده ما هم گفتیم عجب سوژه ای مرده واسه خبر نگاری و مصاحبه.........

ما سریع خودمونو رسوندیم ...

دیدیم جا تره اما خبری از بچه نیست...

بعد از کلی پرس و جو کردن از مردم که به خاطر چی اومدن.......همه در جواب گفتن ........امشب قرار بوده خاله شادونه بیاد تو پارک شهر .ما هم بچه ها مونو آوردیم .

حالا فهمیدم که  این  حرفا  همشون  شایعه است....

 

این  شایعه ادامه دارد....

                        

 

[ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 18:5 ] [ ملامحمد ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به همه اونایی که بی منت به وبلاگ ما سر می زنند ومطلبی تحت عنوان نظر برای ما می گذارند
اینجا برای تخریب هیچ شخصیتی راه اندازی نشده ، اما می خواهیم بگویم ما هم هستیم!
اینجا حاصل رنج هایی است که می بینیم!
اینجا دنیای رنج ماست درپی شادی در دنیای ما نباش!
اینجا سر زمین قصه های رودباره ، همان قصه های شهید آوینی که هنوز کاملا قصه نشده اند وبوی حقیقت می دهند!
اینجا را ببین و سعی کن باور نکنی! چون سخت است!
خانه مجازی ما بوی سیاست ندارد!
در اینجا دنبال دوست نگرد!
مهمون ما شدی ازمهمون نوازی خبری نیست!(هر چند مهمان نوازیم)
این خانه خانه جهل است پس تو ای عالم خرده مگیر!
جاهلیم و وقت عالم شدن نیست پس اصرار مکن!
خانه ما نگهبانی ندارد پس رفت وآمد ازاد ومباح است!
خانه ما گلی است پس به عنوان تکیه گاه استفاده نکن و صد البته پناه گاه!
خانه ما قبر ماست پس  ازخراب شدنش ملالی نیست!
سرگردانی وحیرانی کار ماست!پس غصه اتلاف وقت ما را نخورید!
خلاصه بگویم
«خواب آن بیخواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید»
www.roodbari.ir
برچسب‌ها وب
امکانات وب
?