|
اهل"رودبارجنوبم" به قول آوینی "شهرم شبیه قصه ها"
|
ماجرای آمدن بی خبر خاله شادونه به رودبار صبح جمعه برای راهپیمای از خونه رفتم به مدرسه بچه ها می گفتن خبر داری گفتم چی رو جوابم دادند امشب قراره خاله شادونه بیاد تو پارک من که باورم نشد . به اونا گفتم بابا اگه این خاله بخواد بیاد از یک هفته قبل نه یک ماه قبل خبر میدادن کلی پوستر و بنر، تبلیغات تو سطح شهر اداره جات و... میزدن. خلاصه ما که باورمون نشد!!! بعد از راهپیمایی رفتیم مسجد جامع به بچه ها گفتم اگه خبری باشه همه چیز این جا معلوم میشه!!! ولی هیچ خبری نبود و نیست.... بعد از مراسمات اومدیم خونه شب بود به من زنگ زدن گفتن پاشو بیا اون دوربینتوبردار که خاله شادونه اومده ما هم گفتیم عجب سوژه ای مرده واسه خبر نگاری و مصاحبه......... ما سریع خودمونو رسوندیم ... دیدیم جا تره اما خبری از بچه نیست... بعد از کلی پرس و جو کردن از مردم که به خاطر چی اومدن.......همه در جواب گفتن ........امشب قرار بوده خاله شادونه بیاد تو پارک شهر .ما هم بچه ها مونو آوردیم . حالا فهمیدم که این حرفا همشون شایعه است.... [ شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰ ] [ 18:5 ] [ ملامحمد ]
[ ]
|
|
| [ طراحي : وبلاگ اسکين ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |